خسروی قصری معظم ساز کرد
اوستاد کار کار آغاز کرد
۱در بر آن قصر زالی خانه داشت
از همه عالم همان ویرانه داشت
۲شاه را گفتند ای صاحب کمال
گر نباشد کلبهٔ این پیر زال
۳قصر نبود چار سو آن را بخر
تا شود قصرت مربع در نظر
۴پیرزن را خواند شاه سخت کوش
گفت گشت این کلبه را واجب فروش
۵تا مربع گردد این قصر بلند
این زمانت رخت میباید فکند
۶پیرزن گفتا که لا واللّه مگوی
از فروش این بنا ای شه مگوی
۷گر ترا ملک جهان گردد تمام
کار حرص تو کجا گیرد نظام
۸هر کرا حرص جهان ازجان نخاست
کی شود کارش بدین یک کلبه راست
۹ترک این گیر و مرا مپشول هیچ
تا زآه من نگردی پیچ پیچ
۱۰صبر کرد القصه روزی پادشاه
تا برفت آن پیره زن زان جایگاه
۱۱شاه گفت آن خانه راویران کنید
چارسویش با زمین یکسان کنید
۱۲هرچه دارد رخت او بر ره نهید
پس بنای قصر من آنگه نهید
۱۳پیره زن آخر چو باز آمد ز راه
کلبهٔ خود دید قصر پادشاه
۱۴رخت خود بر راه دید انداخته
کلبه را دیوار ایوان ساخته
۱۵آتشی در جان آن غمگین فتاد
چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد
۱۶با دلی پرخون زدست شهریار
روی رادر خاک ره مالید زار
۱۷گفت اگر اینجا نبودم ای اله
تو نبودی نیز هم این جایگاه
۱۸تن زدی تا کلبهٔ احزان من
در هم افکندند بی فرمان من
۱۹این بگفت و با رخی تر خشک لب
برکشید از حلق جان آهی عجب
۲۰غلغلی در آسمان افتاد ازو
سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو
۲۱حق تعالی کرد آن شه را هلاک
در سرای خود فرو بردش بخاک
۲۲عدل کن در ملک چون فرزانگان
تا نگردی سخرهٔ دیوانگان
۲۳