رفت نوشروان درآن ویرانهٔ
دید سر بر خاک ره دیوانهٔ
۱ناله میکرد و چونالی گشته بود
حال گردیده بحالی گشته بود
۲از همه رسم جهان و آئین او
کوزهٔ پر آب بر بالین او
۳در میان خاک راه افتاده بود
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
۴ایستادش بر زبر نوشین روان
ماند حیران در رخ آن ناتوان
۵مرد دیوانه ز شور بیدلی
گفت تو نوشین روان عادلی
۶گفت میگویند این هر جایگاه
گفت پرگردان دهانشان خاک راه
۷تا نمیگویند بر تو این دروغ
زانکه در عدلت نمیبینم فروغ
۸عدل باشد اینکه سی سال تمام
من درین ویرانه میباشم مدام
۹قوت خود میسازم از برگ گیاه
بالشم خشت است و خاکم خوابگاه
۱۰گه بسوزم پای تا سر زآفتاب
گاه افسرده شوم از برف و آب
۱۱گاه بارانم کند آغشتهٔ
گه غم نانم کند سرگشتهٔ
۱۲گاه حیران گردم از سودای خویش
گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش
۱۳من چنین باشم که گفتم خود ببین
روزگارم جمله نیک و بد ببین
۱۴تو چنان باشی که شب بر تخت زر
خفته باشی گرد تو صد سیمبر
۱۵شمع بر بالین و پائین باشدت
در قدح جلاب مشکین باشدت
۱۶جملهٔ آفاق در فرمان ترا
نه چو من در دل غم یک نان ترا
۱۷تو چنان خوش من چنین بی حاصلی
وآنگهی گوئی که هستم عادلی
۱۸آن من بین وآن خود عدل این بود
این چنین عدلی کجا آئین بود
۱۹نیستی عادل تو با عدلت چکار
عدلئی به از چو تو عادل هزار
۲۰گر توهستی عادل و پیروزگر
همچو من در غم شبی با روز بر
۲۱گر درین سختی و جوع و بیدلی
طاقت آری پادشاه عادلی
۲۲ورنه خود را می مده چندان غرور
چندگویم از برم برخیز دور
۲۳زان سخنها دیدهٔ نوشین روان
کرد در دم اشک چون باران روان
۲۴گفت تاتدبیر کار او کنند
خدمت لیل ونهار او کنند
۲۵همچنان می بود او برجایگاه
هیچ نپذیرفت قول پادشاه
۲۶گفت مپشولید این آشفته را
برمگردانید کار رفته را
۲۷هست این ویرانه جای مرگ من
نیست جائی نیز رفتن برگ من
۲۸این بگفت و سر بزیری در کشید
تا شدند آن قوم دیری درکشید
۲۹عادل آن باشد که در ملک جهان
دادبستاند ز نفس خود نهان
۳۰نبودش در عدل کردن خاص و عام
خلق را چون خویشتن خواهد مدام
۳۱گر بموری قصد غمخواری کند
خویشتن را سرنگوساری کند
۳۲