در رهی میرفت هارون الرشید
بود تابستان و آبی ناپدید
۱تشنگی غالب شد و در تف و تاب
چشم را بود ای عجب گربود آب
۲عابدی گفتش که ای شاه جهان
تشنگی چون برتو افتاد این زمان
۳گر دلت از تشنگی گردد خراب
ور نیابی فی المثل ده روز آب
۴گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه
تاترا یک شربت آب ارد براه
۵از سر آن بر توانی خاست تو
کژنشین با من بگو این راست تو
۶گفت ملک خود کنم نیمی نثار
تا رسد جانم بآب خوشگوار
۷گفت اگر آن شربت آبت در درون
ره نیابد تا بزیر آید برون
۸گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر
تا دهد آن آب را در تو گذر
۹آن دگر نیمه توانی داد خوش
برتوانی خاست زان آزاد خوش
۱۰گفت چون در من بود صد پیچ پیچ
ملک با آن درد نبود هیچ هیچ
۱۱من بگویم ترک ملک و مرد خویش
تا خلاصی باشدم از درد خویش
۱۲گفت آن ملکت که در دفع عذاب
میتوان کردن عوض با یک من آب
۱۳دل درو بیهوده چندینی مبند
وز کفی دو آب چندینی مخند
۱۴ملکتی کان یک من آب ارزد ترا
دل برو چندین چرا لرزد ترا
۱۵ملک عقبی خواه تا خرم بود
ذرهٔ زان ملک صد عالم بود
۱۶عدل کن تادر میان این نشست
ذرهٔ زان مملکت آری بدست
۱۷عدل نبود این که بنشینی خوشی
میزنی در هر سرائی آتشی
۱۸گر چو خود خواهی رعیت را مدام
مملکت را عادلی باشی تمام
۱۹