سالک آمد پیش کرسی دل شده
خاک زیر پایش از خون گل شده
۱پیش کرسی خیره بر جا ایستاد
همچو کرسی بر سر پا ایستاد
۲گفت ای صحن مرصع زان تو
صد هزاران قبه سرگردان تو
۳جملهٔ در فلک در درج تست
مهر خندان در ده و دو برج تست
۴از تو میگردد فلک ذات البروج
هم افول از تست ظاهر هم عروج
۵در جهان گر ثابت و گر نایریست
لازم درگاه چون تو سایریست
۶منطقه بر بسته داری روز و شب
می نیاسائی زمانی از طلب
۷کهکشان پردانهٔ زرین تر است
در جهان تخم طلب چندین تراست
۸گر ز یک قطبست عالم را قرار
در جهان تو دو قطبست آشکار
۹بر زمین وآسمان وسعت تراست
واسع مطلق توئی رفعت تراست
۱۰آیة الکرسی است اندر شان ترا
بس بود این آیت و برهان ترا
۱۱چون ترا چندین مقام و دولتست
وین همه صدق و صفا و صولتست
۱۲میتوانی گر مرا با این شکست
ره نمائی سوی مقصودی که هست
۱۳زین سخن کرسی قوی جنبنده شد
گفتی از عرش مجید افکنده شد
۱۴گفت من ره جسته ام هر جا ازین
کرسیم زان مانده ام بر پا ازین
۱۵آیة الکرسی چو از برکرده ام
در دعا سر سوی عرش آورده ام
۱۶میبباید تا هزاران ساله راه
با چنین عمری رسم با جایگاه
۱۷چون رسیدم بعد از آن با جای خویش
راه با سر گیرم از سودای خویش
۱۸میروم از سر به بن از بن به سر
همچو گوئی بام بام و در به در
۱۹هر زمانم زخم چون گوئی رسد
میندانم تا کیم بوئی رسد
۲۰آنک ازین سرّش سر یک موی نیست
چون رساند دیگری را روی نیست
۲۱سالک آمد پیش آن پیر رجال
داد پیش پیر حالی شرح حال
۲۲پیر گفتش ذات کرسی واسعست
آسمان زو خافض و زو رافعست
۲۳پای تا سر درّ مکنون آمدست
نوربخش هفت گردون آمدست
۲۴هست هر کوکب درو در طلب
می نیاساید زمانی روز و شب
۲۵میدود از شوق حضرت هر نفس
میدواند آسمانها را ز پس
۲۶هر کرا دایم چنین شوقی بود
تحفهٔ او هر زمان ذوقی بود
۲۷پادشاهی ذوق معنی بردنست
نه بزور خشک دینی بردنست
۲۸گر چو کرسی سرفرازی بایدت
ترک ملک نانمازی بایدت
۲۹ملک دنیا را که بنیادی نهند
گرچه بس عالیست بربادی نهند
۳۰