بر پلی میشد نظام الملک شاد
چشم او ناگه بزیر پل فتاد
۱بیدلی در سایهٔ پل رفته بود
فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود
۲گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔ
هرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ
۳بیدل دیوانه گفتش ای نظام
کی دو تیغ آید بهم در یک نیام
۴ملک دنیا هست دین میبایدت
آن همه داری و این میبایدت
۵گر ترا دین باید از دنیا مناز
هردو با هم راست ناید کژ مباز
۶