بوسعید مهنه در آغاز کار
پیش لقمان رفت روزی بی قرار
۱سنگ در یک دست می افراشت او
سوخته در دست دیگر داشت او
۲شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته
گفت تا گردانمت آموخته
۳میزنم این سنگ بر سر محکمت
سوخته برمینهم چون مرهمت
۴زانکه این دردی که این ساعت تراست
این چنین درمانش خواهد گشت راست
۵گه ز ضرب او جراحت میرسد
گه ز مرهم نیز راحت میرسد
۶گر ز ضرب او جراحت نبودت
تا ابد اومید راحت نبودت
۷راحت خود را شدی پیوسته دوست
بی جراحت نیز فقرت آرزوست
۸