بود در غزنی امامی از کرام
نام بودش میرهٔ عبدالسلام
۱چون سخن گفتی امام نامدار
خلق آنجا جمع گشتی بی شمار
۲هر کرا در شهر چیزی گم شدی
روز مجلس پیش آن مردم شدی
۳بانگ کردی آنچه گم کردی براه
پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه
۴روز مجلس بود مردی سوگوار
زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار
۵بر سر آن مردم مجلس نیوش
مرد خر گم کرده آمد در خروش
۶کای مسلمانان خری با جُل که یافت
چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت
۷چون نداد آنجا کسی از خر نشان
مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان
۸آن امام القصه حرف آغاز کرد
دفتر عشاق از هم باز کرد
۹وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت
وز کمال عشق آشفتن گرفت
۱۰پس چنین گفت او که ذرات جهان
جمله در عشقند پیدا ونهان
۱۱در جهان کس بود کو عاشق نبود
یا کمال عشق را لایق نبود
۱۲هست در مجلس کسی اینجایگاه
کو بسر عشق کم بردست راه
۱۳غافلی برخاست پنداشت آن سلیم
کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم
۱۴گفت اگر چه یافتم عمری تمام
هرگزم عشقی نبودست ای امام
۱۵میره گفت آن مرد خرگم کرده را
روفساری آر و گیر این مرده را
۱۶کانچه تو در جستنش بشتافتی
منت ایزد را که اینجا یافتی
۱۷مرد را بی عشق کاری چون بود
این چنین خر بی فساری چون بود
۱۸هر که عاشق نیست او را خر شمر
خر بسی باشد ز خر کمتر شمر
۱۹عاشقی در چستی و چالاکیست
هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست
۲۰عشق را گاهی نوازش باشدت
گاه چون شمعی گدازش باشدت
۲۱تا نخواهی دید در اول گداز
نیست درآخر ترا ممکن نواز
۲۲