آن یکی قلاب را بگرفت شاه
خواست تادستش ببرد پیش راه
۱قلب زن مرد مرقع پوش بود
از حقیقت ذرهٔ باهوش بود
۲گفت با خانه بریدم این زمان
تا نهم مالی که دارم در میان
۳چون بسوی خانه بردندش فراز
او مرقع برکشید و گشت باز
۴برهنه استاد پیش شهریار
گفت اکنون کار باید کرد کار
۵زانکه این قلاب را از هرچه هست
ماحضر قلبیست این ساعت بدست
۶شاه گفتش از چه میگفتی دروغ
گفت تا در دین نباشم بی فروغ
۷عیب خود پوشیدم از بیم هلاک
در لباس خاص بی عیبان پاک
۸از چنین عیبی چو در روی آمدم
زان لباس پاک یکسوی آمدم
۹تا نه بیند کس مرقع در برم
اهل دل را بدنگوید بر سرم
۱۰گر شدم بد نام در پیش سپاه
جانب آن قوم میدارم نگاه
۱۱زانکه بد نامی ایشان خواستن
کفرم آید کفر نتوان خواستن
۱۲شاه را از راستی آن جوان
وقت خوش شد عفو کردش آن زمان
۱۳چند خواهی بود مرد ناتمام
نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام
۱۴چون قلم شو عشق را بسته میان
پس به سرّ عشق بگشاده زفان
۱۵زانکه گر نبود ترا با عشق کار
تو خری باشی بمعنی بی فسار
۱۶