بود دزدی، دزدیِ بسیار کرد
تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد
۱میگذشت آنجایگه شبلی مگر
چشم افتادش بران زیر و زبر
۲اشک بر رویش ز کار او دوید
نعرهٔ زد پیش دار او دوید
۳بوسهٔ بر پای او داد و برفت
پیش او دستار بنهاد و برفت
۴سر این پرسید از وی سایلی
گفت بودست او بدزدی کاملی
۵از کمال او دزدی بسیار کرد
تا که جان را در سر این کار کرد
۶هرکه او در کار خود باشد تمام
جان خود در کار بازدوالسلام
۷گرچه دزدی جاهل و غافل بدست
لیک اندر کار خود کامل بدست
۸چون تمام افتاد او در کار خویش
زان نهادم پیش اودستار خویش
۹چون بدیدم دار چوبین جای او
بوسه زان دادم خوشی بر پای او
۱۰او بکار خویش مرد خویش بود
نه چو من نامرد درد خویش بود
۱۱او بمردی بود پشت لشگری
نه چو من آمد مخنث گوهری
۱۲جان او او را جوی ارزیده بود
نه چو من برجان خود لرزیده بود
۱۳مرد باید خواه خاص و خواه عام
کو بود در فن و کار خود تمام
۱۴ذرهٔ گر نیک نامی بایدت
در همه کاری تمامی بایدت
۱۵در تمامی گر تو کاری بد کنی
آن هم از بهر خلاص خود کنی
۱۶