بود ذوالنون را مریدی پاکباز
هم بمعنی اهل دل هم اهل راز
۱در حضورش چل چله افتاده بود
تا بچل موقف تمام استاده بود
۲مدت چل سال جانی غرق راز
پاسبان حجرهٔ دل بود باز
۳نه درین چل سال حرفی گفته بود
نه درین چل سال یکشب خفته بود
۴روزی آمد پیش ذوالنون دردناک
سرنهاد از عجز خود بر روی خاک
۵طاعت چل سالهٔ خود بر دوام
آنچه کرده بود بر گفتش تمام
۶گفت اگرچه هر چه گفتی کرده ام
همچو روز اولین در پرده ام
۷نه دری در سینه میبگشایدم
نه جمالی روی میبنمایدم
۸نه زحق خطی بنامم میرسد
نه بدل از وی پیامم میرسد
۹بر نمیگیرد بهیچم چون کنم
چند سوزم چند پیچم چون کنم
۱۰تا نگوئی کاین شکایت کردنست
لیک بدبختی حکایت کردنست
۱۱دل گرفتن نیست از طاعت مرا
لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا
۱۲تو طبیبی غمگنان را چاره کن
داروی این عاشق خونخواره کن
۱۳شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز
گفت امشب ترک کن کلی نماز
۱۴نان بخور سیر و بخسب امشب تمام
تا گر از لطفت نمیآید پیام
۱۵بو که از عنفی کند در تو نگاه
زانکه پندارم بلطفت نیست راه
۱۶هرکسی را از رهی دیگر برند
گه زپای آرند و گه از سر برند
۱۷این سخن درویش چون بشنود رفت
بود تشنه سیر خورد و سیر خفت
۱۸مصطفی رادید هم آن شب بخواب
ای عجب در شب که بیند آفتاب
۱۹گفت میگوید خداوندت سلام
میدهد از حضرت خویشت پیام
۲۰کی بهمت رنجها برده بسی
کی کند هرگز زیان بر ما کسی
۲۱تحفهٔ خود یادگار تو نهم
هرچه خواهی در کنار تو نهم
۲۲گرچه تو چل ساله داری رنج راه
گنج دولت بخشمت این جایگاه
۲۳در عوض گنج کرم بازت دهم
خلعت و انعام و اعزازت دهم
۲۴لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام
گو که هان ای مدعی ناتمام
۲۵ای همه تزویر و ناموس آمده
پاک رفته پیش و سالوس آمده
۲۶عاشقان را میکنی از ما نفور
تا ز راه ما همی گردند دور
۲۷همچو غول از رهزنی دم میزنی
کار مشتی خسته بر هم میزنی
۲۸گر نیندازم بصد رسوائیت
نی خدایم چند از رعنائیت
۲۹تا تو دست از رهزنی کوته کنی
عاشقان را تا بکی گمره کنی
۳۰زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد
کز دو عالم تا ابد آزاد شد
۳۱چون زکار خویش مرد آید یکی
آنچه میجوید بیابد بی شکی
۳۲چند خواهی بود نه پخته نه خام
نیک خواهی کار میباید تمام
۳۳هرکه او در کار خود کامل بود
عاقبت مقصود او حاصل بود
۳۴