سالک آمد وانگهش از سر قدم
چون قلم شد سرنگون پیش قلم
۱گفت ای منشی اسرار آمده
ناقد گفتار و کردار آمده
۲ای بوقت کودکی همچون مسیح
هم معزّ و هم متین و هم فصیح
۳قوس قدرت را توئی زه لاجرم
گشت نازل زین سبب نون و القلم
۴حق تعالی هم بتو تعلیم داد
هم ز قدرت احسن التقویم داد
۵اولین استاد اسرار قدم
تو شدی موجود از کتم عدم
۶پای از سر کردهٔ سر از زفان
میخرامی از شبه گوهرفشان
۷گه گهر داری نثار و گه شکر
گاه خطت درّ و گاهی آب زر
۸هست در تاریکیت آب حیات
نی شکر بالحق توئی باری نبات
۹پادشاهیِ تو مطلق آمدست
خط تو جمله محقق آمدست
۱۰در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب
ملهم لوح دلی نقاش غیب
۱۱درد من بین باز کن بر من دری
سر غیبم گوی و در جنبان سری
۱۲زین سخن جان قلم شد تافته
گشت از تیغ زفان بشکافته
۱۳گفت آخر من کیم اسرار را
سر بریده میدوم این کار را
۱۴گرچه آبی روشن و کامل بود
چون نداند ناودان غافل بود
۱۵من چو ناوم وآب روشن میرود
لیک دورم ز آنچه بر من میرود
۱۶من کمر بسته بدیدار آمدم
سرنگون از شوق این کار آمدم
۱۷پس زفان گشته قلم بی روی و راه
میروم وانگاه در آب سیاه
۱۸چون از این سر ذرهٔ نشناختم
عاقبت از عجز سر در باختم
۱۹شرح حال دلپذیر من شنو
باورم دار و صریر من شنو
۲۰یا چو من حیران طریق خویش گیر
یا قلم در من کش و ره پیش گیر
۲۱سالک آمدپیش پیر و گفت حال
تا شد آگاه آن امام حال و قال
۲۲پیر گفتش هست در حضرت قلم
رای قدرت کار بخش بیش و کم
۲۳ذرهٔ با ذرهٔ گر کار داشت
نقش آن نوک قلم داند نگاشت
۲۴تانگردد از قلم نقشی عیان
ذرهٔ برخود نجنبد در جهان
۲۵چون قلم را داعی رفتن بخاست
کارها از رفتن او گشت راست
۲۶کرد دایم سرنگونی اختیار
می نیاساید دمی از درد کار
۲۷چون به لذت در رسید او از الم
غرقهٔ آن نور شد جف القلم
۲۸هرکه او در کار بسیاری برفت
آخر الامرش نکوکاری برفت
۲۹چون قلم شو راست در رفتار خویش
تا بکام خود رسی در کار خویش
۳۰