بلبلی از گلستان دور اوفتاد
وز غم گل سخت مهجور اوفتاد
۱شب همه شب نالهها میکرد زار
صبر از وی کرد عزلت اختیار
۲هیچ آرامش نبودی روز و شب
روز و شب بودی میان تاب و تب
۳آه و فریادش بگردون میشدی
دم بدم از عشق محزون میشدی
۴عاشقی دل رفتهٔ دور از دیار
بیکس و بی مونس و بی غمگسار
۵درچنین حالت حدیثی گفت راست
کین همه سرگشتگی از بهر ماست
۶گفت با خود چون کنم از درد دل
من نیم با این ضعیفی مرد دل
۷از قضا را میگذشت آنجا صبا
تا رود سوی گلستان صفا
۸نالهٔ بشنید هنگام سفر
از زبان مرغکی بس مختصر
۹رفت پیشش گفت کین فریاد چیست
این همه شوریدگی از بهر کیست
۱۰تو چه مرغی نام خود برگوی راست
کز فغانت بر تنم شد موی راست
۱۱گفت ما را بلبلی کردند نام
عشق گل با جان مابسته مدام
۱۲من ز عشق روی گل نالم همی
روز و شب در نالشم بی همدمی
۱۳گفت ای دل داده میدانی مرا
من کیم کین نکته میپرسم ترا
۱۴گفت آری پیک راه عاشقان
هست لطفت دستگیر طالبان
۱۵تو صبائی در طلب در جستجوی
در حریم وصل گل در گفتگوی
۱۶کرد آغاز آن فقیر ناتوان
داستانی در فراق دوستان
۱۷بعد از آن بگریست بسیاری بدرد
با دلی پر خون و با رخسار زرد
۱۸دل بدرد آمد صبا را گفت پس
من ندیدم چون تو عاشق هیچکس
۱۹گر ز من کاری طلب داری بگوی
گفت دارم ای صبای مشکبوی
۲۰رحمتی کن بر دل مسکین من
شادگردان خاطر غمگین من
۲۱گر ترادر گلستان افتد گذر
این غزل را پیش گل از من ببر
۲۲