ذات چه بودجزو و کل با یکدگر
جملگی یک گشته در زیر و زبر
۱روح چه بود پرتوی ازنور ذات
مانده سر گردان دریای صفات
۲عین چه بود در تجلّی گم شدن
قطرهٔ نامانده و قلزم شدن
۳عشق چه بود ذات اشیا یافتن
در نهان سر هویدا یافتن
۴نور چه بود راز جانان دیدنست
رازها بر گوش دل بشنیدنست
۵چیست ظلمت اندُه جان یافتن
بر هوای کام جان بشتافتن
۶عقل چه بود چشم دل برتافتن
از بدانستن رهی بشناختن
۷شوق چه بود آگهی دادن بدل
تا رهایی یابد او از آب و گل
۸آسمان چه بود نظیر پرده دار
سر جانان کرده بر کل آشکار
۹شمس چه بود پرتوی از نور ذات
ازرموز عشق گردان در صفات
۱۰ماه چه بود سالکی حیران شده
در فنای او فتان خیزان شده
۱۱نار چه بود کبر در سرداشتن
خویش رادر جاهلی بگذاشتن
۱۲باد چه بود نیستی در نیستی
جهد کن تات اندرین ره نیستی
۱۳آب چه بودتازه رویی کردن است
جور از دست خسیسان بردنست
۱۴خاک چه بوددایماً افتادگی
در جنون عشق کردن سادگی
۱۵کوه چه بود اندرین ره ماندنست
صد کتاب هجر بر خود خواندنست
۱۶بحر چه بود در مکنون دادنست
از وصال دل بسر افتادنست
۱۷عرش چه بود قلب قلبی یافتن
از قلوب کالبد سر تافتن
۱۸فرش چه بود کارگاهی ساختن
هر دم ازنوعی دگر پرداختن
۱۹لوح چه بود راز اشیا خواندن است
گر توانی معنی آن راندن است
۲۰عشق چه بود جملگی حق دیدنست
در فضای بیخودی گردیدنست
۲۱عقل چه بود پر فضولی گفتن است
در ناسفته بدانش سفتن است
۲۲خوف چه بود نقش صورت دیدنست
پای تا سر در کدورت دیدنست
۲۳امن چه بود در حضور لامکان
اوفتاده محو کرده جسم و جان
۲۴شوق چه بود روی جانان یافتن
بعد از آن نور معانی یافتن
۲۵ذوق چه بوددر وصال خویش نه
جملگی یک گشته و پس پیش نه
۲۶روح چه بود پای تاسر گشته کل
دستها کلّی فرو شسته ز ذل
۲۷حال چه بود بازگشتن در مکان
یافته سر معانی هر زمان
۲۸قال چه بود گفتن ازدردی سخن
تامگر پیدا شود راز کهن
۲۹ذات چه بود این همه خود دیدنست
هست خود نه نیک و نه بد دیدنست
۳۰