بیامد پیش حیدر مرد دانا
که تو سر باز گو اسرار ما را
۱که اندر جنت المأوی بود روز
بود این شمس آنجا مجلس افروز
۲علی گفتش نه روز است ونه شب هم
نه شمس است ونه بدر است و نه مظلم
۳همین آدم که اینجا سرفراز است
همین آدم در آنجا شاهباز است
۴همین آدم بود سلطان عالم
همین آدم بود برهان عالم
۵همین آدم که بد سالار افلاک
از آن آدم شده معمور این خاک
۶همین آدم که بد کرسی یزدان
از این آدم شده است این چرخ گردان
۷همین آدم که بد عقل مصفا
از این آدم شده است اسرار پیدا
۸همین آدم بود روح مطهر
از این آدم شده عالم منور
۹همین آدم بود عرش الهی
از این آدم بدانی هرچه خواهی
۱۰همین آدم بود سر معانی
از این آدم خدا را باز دانی
۱۱همین آدم بود جبریل معنی
نه فتوی گنجد اینجا ونه دعوی
۱۲همین آدم بود جنات اکبر
همین آدم بود جنات اخضر
۱۳ز بهر آدم است این حور و غلمان
ز بهر آدم است جنات و رضوان
۱۴ز بهر آدم است این هر دو عالم
ز بهر آدم است این بیش و این کم
۱۵ز بهر آدم است اشجار جنت
ز بهر آدم است انوار جنت
۱۶همین آدم بود معبود عالم
همین آدم بود مقصود عالم
۱۷همین آدم بود گر باز دانی
همین عالم توئی گر راز دانی
۱۸بکرمنا ترا تشریف داده
در معنی بر وی تو گشاده
۱۹از آن بنمود تا دانا بباشی
به معنی گر رسی الله باشی
۲۰اگر یابی از این ره خام گردی
بزیر پای کالانعام گردی
۲۱زهی توحید حق توحیددان کو
در این ره عاشقان توحید خوان کو
۲۲کسی کز غیر حق بیزار باشد
یقین میدان که مرد کار باشد
۲۳بغیر او مبین در هر دو عالم
اگر هستی ز ذریات آدم
۲۴در این ره غیر حق را میل درکش
بداغ عشق خود را نیل درکش
۲۵که اندر هر دو عالم جز یکی نیست
در این معنی که گفتم من شکی نیست
۲۶یکی است این جمله در انجام و آغاز
یکی بین جمله را و گوش کن باز
۲۷یکی دان جملهٔ عالم سراسر
یکی دان جملهٔ اشیا برادر
۲۸اگرچه صدهزاران رنگ بنگاشت
بهر جانی دو صد آیینه بگماشت
۲۹ولیکن اصل او بیرنگ آمد
از آن هر دم در اینجا تنگ آمد
۳۰نبینی آب را هر دم برنگی
درختان کرده او هر دم برنگی
۳۱هزاران رنگ گوناگون شده آب
گهی زرد و گهی سبز و گه عناب
۳۲ببین بر خاک رنگ افزونتر است آن
که قرب و بعد او کاملتر است آن
۳۳نبینی این همه تقریر کردم
ببین این جملگی تفسیر کردم
۳۴ببین برهان و آیت جمله یکی است
اصول جملگی ذرات یکی است
۳۵حیات جملگی از نور آن ذات
بدان این جمله را بیشک همان ذات
۳۶