بود استاد حکیمی پاکباز
دائماً با حق تعالی گفته راز
۱در همه عالم ورا همتا نبود
همچو او در علم یک دانا نبود
۲رازها با حق تعالی گفته است
سرها از راز حق دانسته است
۳روز و شب در راه او با درد بود
بی وکیلی و جفت فرد فرد بود
۴هیچکس از راز او آگه نگشت
هیچکس با درد او همره نگشت
۵آن حکیمی که جهان معمور ازوست
آن حکیمی که دو عالم نور از اوست
۶ای بسا کس را که او آگاه کرد
ای بسا کس را که شاهنشاه کرد
۷همچو او دیگر حکیمی خود نبود
جمله عالم را از او حکمت گشود
۸صدهزاران حکمت حق یافته
هر زمان نوعی دگر دریافته
۹ای بسا کس را که از وی ره گشود
ای بسا کس را که راه حق نمود
۱۰ای بسا کس را که او آگاه کرد
ای بسا کس را که شاهنشاه کرد
۱۱ای بسا کس را که درد عشق داد
ای بسا کس را که راه صدق داد
۱۲ای بسا کس را که شاه و میر کرد
ای بسا کس را که قطب و پیر کرد
۱۳ای بسا کس را که جام فقر داد
ای بسا کس را که جانی در نهاد
۱۴از خدای خویش حکمت یافته
در سلوک خویش رفعت یافته
۱۵اوحکیم صادق و سر خداست
همچو او دیگر حکیمی خود کجا است
۱۶صدهزاران حکمت بیمنتها
از خدایش یافته بحر صفا
۱۷هیچ کس از حال او آگه نشد
احولی با او مگر همخانه شد
۱۸اندر آن خانه یکی آیینهدان
هر دو عالم را از آن آیینه دان
۱۹بود آن آیینه در پیش حکیم
روی خود را دید او در وی مقیم
۲۰احولک گفت این حکیم پر خرد
هر زمان درآینه می بنگرد
۲۱حکمتش بیشک در این آیینهدان
لاجرم زیبا رخش ز آیینه دان
۲۲حکمت او من از این پیدا کنم
در جهان خود را چو او زیبا کنم
۲۳وانگهی در آینه کرد او نگاه
دید او دو صورت زشت سیاه
۲۴احولک در دید اندر آینه
زان بکثرت دید او معاینه
۲۵