دل از وسعت اگر شانی ندارد
بیابان هم بیابانی ندارد
۱در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشک عریانی ندارد
۲جنون مینالد از بیدستگاهی
که عریانی گریبانی ندارد
۳تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر
طرب جز رنگ سامانی ندارد
۴به خود میبال لیک از غصه خوردن
تنور آرزو نانی ندارد
۵محبتپیشهای بگداز و خون ش
که درد عشق درمانی ندارد
۶کشد چون گردباد آخر ز حلقت
گریبانی که دامانی ندارد
۷در دل میزنی آزادیت کو
مگر آیینه زندانی ندارد
۸محبت دستگاه عافیت نیست
تحیر ربط مژگانی ندارد
۹تظلم دوری از اصل است ور نه
نفس در سینه افغانی ندارد
۱۰تحیر بسمل اشک نیازم
به خون غلتیدنم جانی ندارد
۱۱اگر عشق بتان کفر است بیدل
کسی جز کافر ایمانی ندارد
۱۲