عدم زین بیش برهانی ندارد
وجوب است آنچه امکانی ندارد
۱گشاد و بست چشمت عالمآراست
جهان پیدا و پنهانی ندارد
۲دماغ ما و من بیهوده مفروش
خیال چیده دکانی ندارد
۳بخند ای صبح بر عریانی خویش
گریبان تو دامانی ندارد
۴کف خاک از پریشانی غبار است
به خود بالیدنت شانی ندارد
۵به نفی اعتبار اندیشه تا چند
شکست رنگ تاوانی ندارد
۶کسی جز شبهه از هستی چه خواند
سر این نامه عنوانی ندارد
۷چه دانشها که بر بادش ندادیم
جنون هم کار آسانی ندارد
۸مروت از دل خوبان مجویید
فرنگستان مسلمانی ندارد
۹ز اسباب نعیم و ناز دنیا
چه دارد کس گر احسانی ندارد
۱۰درین وادی همه گر خضر باشد
ز هستی غیر بهتانی ندارد
۱۱خیال زندگی دردیست بیدل
که غیر از مرگ درمانی ندارد
۱۲