طالعم زلف یار را ماند
وضع من روزگار را ماند
۱دل هوس تشنه است ورنه سپهر
کاسهٔ زهر مار را ماند
۲نَفسِ من به این فسرده دلی
دود شمع مزار را ماند
۳بسکه بیدوست داغ سوختنم
گلخنم لالهزار را ماند
۴خار دشت طلب ز آبلهام
مژهٔ اشکبار را ماند
۵نقش پایم به وادی طلبت
دیدهٔ انتظار را ماند
۶عجزم از وضع خود سری واداشت
ناتوانی وقار را ماند
۷یار در رنگ غیر جلوه گر است
هم چو نوری که نار را ماند
۸جگر چاک صبح و دامن شب
شانه و زلف یار را ماند
۹عزلت آیینهدار رسواییست
این نهان آشکار را ماند
۱۰نیک در هیچ حال بد نشود
گل محال است خار را ماند
۱۱با دو عالم مقابلم کردند
حیرت آیینهدار را ماند
۱۲مایهٔ بیغمی دلی دارم
که چو خون شد بهار را ماند
۱۳هر چه از جنس نقش پا پیداست
بیدل خاکسار را ماند
۱۴