یارب چهسانکنم به هوای دعا بلند
دستی که نیست چون مژه جز بر قفا بلند
۱صد نیستان تهی شدم از خود ولی چه سود
هویی نکرد گردن از اینکوچهها بلند
۲عجزم رضا نداد به رعنایی کلاه
گشتم همان چو آبله در زیر پا بلند
۳از بسکه شرم داشتم از یاد قامتش
دل شیشهها شکست و نکردم صدا بلند
۴عرض اثر، نشانهٔ آفات گشتن است
جمعیت ازسریکه نشد هیچ جا بلند
۵کلفت نوای دردسر هیچکس نهایم
در پردههای خامشی آواز ما بلند
۶ساغر به طاق همت منصور میکشیم
بر دوش ما سری است زگردن جدا بلند
۷جز گرد احتیاج که ننگ تنزّه است
موجی نیافتیم درآب بقا بلند
۸خط بر زمین کش، از هوس خام صبرکن
دیوار اعتبار شود تا کجا بلند
۹در احتیاج بر در بیگانه خاک شو
اما مکن نظربه رخ آشنا بلند
۱۰عشق از مزاج دون نکند تهمت هوس
در خانههای پست نگردد هوا بلند
۱۱بیدل ز بس که منفعل عرض هستیایم
سر میکند عرق ز گریبان ما بلند
۱۲