حسرت مخمورم آخر مستی انشا میشود
تا قدح راهی است کز خمیازهام وامیشود
۱جز حیا موجی ندارد چشمهٔ آیینهام
گرد من چندان که روبی آب پیدا میشود
۲بس که دارد بینشانی پرده ناموس من
در نگین نامم چو بو در گل معما میشود
۳لب گشودن رشتهٔ اسرار یکتایی گسیخت
نسخه بیشیرازه چون شد معنی اجزا میشود
۴نسبت تشبیه غیر از خفت تنزیه نیست
شیشه میباید شکستن نشئه رسوا میشود
۵انفعال فطرت از کمظرفی ما روشن است
قطره کز دریا جدا شد ننگ دریا میشود
۶کامرانیهای دنیا کارگاه خودسریست
با فضولی طبع چون خو کرد مرزا میشود
۷پاس دل دارید کز پیچ و خم این کوهسار
نشئه بیپرواست اما کار مینا میشود
۸پردهٔ فانوس میباشد شریک نور شمع
جسم در خورد صفای دل مصفا میشود
۹نوبت موی سفید است از امل غافل مباش
صبح چون گل کرد حشر آرزوها میشود
۱۰نقش نیرنگ جهان را جز فنا نقاش نیست
این بناها چون حباب از سیل برپا میشود
۱۱حسن سعی، آیینه روشن میکند انجام را
ریشهٔ تاک است کآخر موج صهبا میشود
۱۲زاهد از دل شوق تسبیح سلیمانی برآر
ای ز معنی بیخبر دین تو دنیا میشود
۱۳تنگی آفاق تا دل، دقت اوهام تست
از غبارت هرچه گردد پاک، صحرا میشود
۱۴خلق را رو بر قفا صبح قیامت دیدنیست
دی نمایانست زان روزی که فردا میشود
۱۵بس که مضمونهای مکتوب محبت نازک است
خطش از برگشتن قاصد چلیپا میشود
۱۶زبن ندامتخانه بیرون رفتنت دشوار نیست
هرقدر دستی که میسایی به هم پا میشود
۱۷کرد بیدل گفتگو ما را ز تمکین منفعل
قلقل آخر سرنگونیهای مینا میشود
۱۸