چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
تا نشکند افشاندن بالت قفس اینجا
۱از راه هوس چند دهی عرض محبت؟
مکتوب نبندند به بال مگس اینجا
۲خواهی که شود منزل مقصود مقامت
از آبلهٔ پای طلب کن جرس اینجا
۳آن به که ز دل محو کنی معنی بیداد
اظهار به خون میتپد از دادرس اینجا
۴بیهوده نباید چو شرر چشم گشودن
گرد عدم است آینهٔ پیش و پس اینجا
۵درکوی ضعیفی که تواند قدم افشرد؟
اینجاست که دارد دهن شعله خس اینجا
۶با گردش چشمت چه توان کرد؟ و گرنه
یک دل به دو عالم ندهد هیچکس اینجا
۷چون نقش قدم قافلهٔ ماست زمینگیر
باشد ره خوابیده صدای جرس اینجا
۸دل چون نتپد در قفس زخم که بیدوست
کار دم شمشیر نماید نفس اینجا
۹در کوچهٔ الفت دل صاف آینهدار است
غیر از نفس خویش چه گیرد عسس اینجا؟
۱۰سرمایهٔ ما هیچکسان عرض مثالیست
ای آینه دیگر ننمایی هوس اینجا
۱۱بیدل نشود رام کسی طایر وصلش
تا از دل صدچاک نباشد قفس اینجا
۱۲