ای ز شوخیهای حُسنات محوِ پیچ و تابها
حیرت اندر آینه چون موج در گردابها
۱بی خراش زخمِ عشق اسرار دل معلوم نیست
خواندن این لفظ موقوف است بر اِعرابها
۲صاحب تسلیم را هرکس تواضع میکند
گر کنی یک سجده پیدا میشود محرابها
۳فکر صید عشرت از قدِ دوتا جهل است جهل
موج چون ماهی نیفتد در خم قلابها
۴رنجش روشنضمیران لمعهٔ تیغ است و بس
موج میگردد نمودار از شکستِ آبها
۵دانهٔ دل را شکست از آسیای چرخ نیست
سوده کی گردد گهر از گردش گردابها
۶گردِ غفلت جوش زد چندانکه واکردیم چشم
همچو مخمل بود در بیداری ما خوابها
۷مدعا بر باد رفت از آمد و رفت نفَس
نغمه گم شد در غبار وحشت مضرابها
۸میدهد زخم دل از بیداد شمشیرت نشان
میتوان فهمید مضمون کتب از بابها
۹گاه آهم میرباید، گاه اشکم میبرد
نقد من یک مشت خاک و این همه سیلابها
۱۰آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماند
پای تا سر یک گره شد رشتهام از تابها
۱۱کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ
جنبش موج است گرد رفتن سیلابها
۱۲