بسکه شد حیرتپرستِ جلوهات گلزارها
گل ز برگ خویش دارد پشت بر دیوارها
۱دل ز دام حلقهٔ زلفات چه سان آید برون
مهره را نتوان گرفتن از دهان مارها
۲از نوای حسرت دیدار هم غافل مباش
ناله دارد بی تو مژگانم چو موسیقارها
۳ دستگاه شوخیِ دَرداند دلهای دونیم
نیست بال ناله جز واکردن منقارها
۴گوشهگیران غافل از نیرنگ امکان نیستند
میخورَد بر گوش یکسر معنی اسرارها
۵باعث آهِ حزینِ ما همان از عشق پرس
درد میفهمد زبان نبض این بیمارها
۶بال و پر برهم زدن بی شوخیِ پرواز نیست
بی تکلف نغمهخیز است اضطراب تارها
۷ختم کردار زبانها بیسخن گردیدن است
خامشی چون شمع دارد مهر این طومارها
۸در بیابانی که ما فکر اقامت کردهایم
میرود بر باد مانند صدا کُهسارها
۹نسخهٔ نیرنگ هستی بِه که گرداند ورق
کهنه شد از آمد و رفت نفس تکرارها
۱۰ مردهام اما ز آسایش همان بیبهرهام
با کف خاکم هنوز آن طفل دارد کارها
۱۱بسکه بیدل با نسیم کوی او خو کردهام
میکِشد طبعم چو زخم از بوی گل آزارها
۱۲