بیدماغی با نشاط از بس که دارد جنگها
باده گرداندهست بر روی حریفان رنگها
۱غافلند ارباب جاه از پستی اقبال خویش
زیر پا بودهست صدرآرایی اورنگها
۲وادی عشق است اینجا منزل دیگر کجاست
جز نفس در آبله دزدیدن فرسنگها
۳بینیازی از تمیز کفر و دین آزاد بود
از کجا جوشید یارب اختراع ننگها
۴زاهدان، از شانه پاس ریش باید داشتن!
داء ثعلب بیپیامی نیست زین سر چنگها
۵تا نفس باقیست باید با کدورت ساختن
در کمین آینه آبیست وقف زنگها
۶چرب و نرمی هرچه باشد مغتنم باید شمرد
آب و روغن چون پر طاووس دارد رنگها
۷هرچه از تحقیق خوانی بشنو و خاموش باش
ساز ما بیرون تار افکنده است آهنگها
۸آخر این کهسار یک آیینه دل خواهد شدن
شیشه افتادهست در فکر شکست سنگها
۹بیدل اسباب طرب تنبیه آگاهیست، لیک
انجمن پر غافل است از گوشمال چنگها
۱۰