پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها
چون زبان خامشان پیچیده سر در کامها
۱رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر است
روغن تصویر درد حسن ازین بادامها
۲موج دریا را تپیدن رقص عیش زندگیست
بسمل او را به بیآرامیست آرامها
۳از مذاق ناز اگر غافل نباشد کام شوق
میتوان صد بوسه لذت بردن از دشنامها
۴چون خط پرگار، اگر مقصد دلیل عجز نیست
پای آغاز از چه میبوسد سرانجامها
۵از گرفتاری ما با عشق زیب دیگر است
بال مرغان میشود مژگان چشم دامها
۶شهرهٔ عالم شدن مشکل بود بیدردسر
روز و شب چین بر جبین دارد نگین از نامها
۷سخت دشوار است قطع راه اقلیم عدم
همچو پیک عمر باید از نفس زد گامها
۸مقصد وحشت خرامان نفس فهمیدنیست
بیسراغی نیستند این بوی گل احرامها
۹نشئهٔ عیشی که دارد این چمن خمیازه است
بر پر طاووس میبندم برات جامها
۱۰هیچکس در عالم اقبال فارغبال نیست
رخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها
۱۱