ای ز چشم میْپرستت مست حیرت جامها
حلقهٔ زلف گرهگیرت به گوش دامها
۱در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست
کی به شور پسته ریزد تلخی از بادامها
۲دامنت نایاب و من بیتاب عرض اضطراب
خواهد از خاکم غبار انگیخت این ابرامها
۳آتشم از بیم افسردن همان در سنگ ماند
رهزن آغاز من شد کلفت انجامها
۴تا شود روشن سواد کلبهٔ تاریک من
میگذارد چشم روزن عینک از گلجامها
۵صید محرومی چو من در مرغزار دهر نیست
میرمد از وحشتم چون موج دریا دامها
۶بس که بنیادم زآشوب جنون جزو هواست
میتوان از آستانم ریخت رنگ بامها
۷از بلای عافیت هم آنقدر ایمن مباش
آب گوهر طعمهٔ خاک است از آرامها
۸پیچوتاب شعلهٔ دل نامهٔ پیچیدهایاست
میفرستم هر نفس سوی عدم پیغامها
۹این شبستان جز غبار دیدهٔ بیدار نیست
جمع شد دود چراغ و ریخت رنگ شامها
۱۰بیجمالش بس که بیدل بزم ما را نور نیست
ناخنه از موج می آورده چشم جامها
۱۱