حیرت دل گر نپردازد به ضبطکارها
ناله میبندد به فتراک تپشکهسارها
۱عالمی بر وهم پیچیدهست مانند حباب
جز هوا نبود سری در زیر این دستارها
۲نیست زندانگاه امکان سنگ راه وحشتم
چون نگه سامان عینک دارم از دیوارها
۳عندلیبان را ز شرم نالهام مانند شمع
شعلهٔ آواز بست آیینهٔ منقارها
۴از خرامموج می چشم قدحداغ استو بس
دارد این نقش قدم خمیازهٔ رفتارها
۵موجهای این محیط آخرگهر خواهد شدن
سبحه خوابیدهست در پیچ و خم زنارها
۶بسکه درهرگل زمین ذوق تماشا خاک شد
پشه میآرد برون نظاره ازگلزارها
۷فقر در هرجا غرور یأس سامان میکند
کجکلاهی میزند موج از شکستکارها
۸خوابراحت بستهٔ مژگانبههم آوردناست
سایه میگردند از افتادن این دیوارها
۹چونسحر سعی خروشمقابل اظهار نیست
بهکه برسازم شکست رنگ بندد تارها
۱۰بیدلاینگلشن ز بسمنظورحسن افتادهاست
ناز مژگان میدمد گر دستهبندی خارها
۱۱