ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها
چون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خوابها
۱اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست
حیرت است از قبله رو گرداندن محرابها
۲ساغر سرگشتگی را نیست بیم احتساب
بیخلل باشد ز گردون گردش گردابها
۳نیست آشوب حوادث بر بنای رنگ عجز
سایه را بیجا نسازد قوت سیلابها
۴گر زبان در کام باشد راز دل بیپرده نیست
ساز ما مینالد از ابرام این مضرابها
۵سخت دشوار است ترک صحبت روشندلان
موج با آن جهد نتواند گذشت از آبها
۶بستن چشمم شبستان خیال دیگرست
از چراغ کشته سامان کردهام مهتابها
۷گر نفس زیر و زبر گردیده باشد دل، دل است
تهمت خط برندارد نقطه از اعرابها
۸زلف او را اختیاری نیست در تسخیر دل
خودبهخود این رشته میگیرد گره از تابها
۹کجسرشتان را کشاکش دستگاه آبروست
موج در بحر کمان میخیزد از قلابها
۱۰فرش مخمل همبساط بوریای فقر نیست
چون صف مژگان گشاید محو گردد خوابها
۱۱بیدل از ما نیستی هم خجلت هستی نبرد
برنمیدارد هوا گشتن تری از آبها
۱۲