حسنی است بر رخش رقم مشک ناب را
نظاره کن غبار خط آفتاب را
۱هر جلوه باز شیفتهٔ رنگ دیگر است
آن حسن برق نیست که سوزد نقاب را
۲مست خیال میکدهٔ نرگس توایم
شور جنون کند قدح ما شراب را
۳بوی بهار شوق تو را رنگ معجزیست
کآرد به رقص و زمزمه مرغِ کباب را
۴خاکستر است شعلهام امروز و خوشدلم
یعنی رساندهام به صبوری شتاب را
۵ما را ز تیغ مرگ مترسان که از ازل
بر موج بستهاند کلاه حباب را
۶اسباب زندگی همه دام تحیر است
غیر از فریب هیچ نباشد سراب را
۷کو شور مستیای که درین عبرتانجمن
گرد شکست شیشه کنم ماهتاب را
۸سیماب را ز آینه پای گریز نیست
دارد تحیرم به قفس اضطراب را
۹توفان طراز چشم من از پهلوی دل است
سامانِ آبروست ز دریا سحاب را
۱۰دانا و میلِ صحبت نادان چه ممکن است
موج گهر به خاک نیامیزد آب را
۱۱تا چند رشتهٔ نفس از وهم تافتن
دیگر به پای خویش مپیچ این طناب را
۱۲بیدل شکستهرنگی خاصان مقرر است
باشد شکستگی ورق انتخاب را
۱۳