فال حباب زن، بشمر موج آب را
چشمی به صفر گیر و نظر کن حساب را
۱عشق از مزاج ما به هوس گشت متهم
در شک گرفت نقطهٔ وهم انتخاب را
۲گر نیست زین قلمرو اوهام عبرتت
آب حیات تشنه لبی کن سیراب را
۳چشمم تحیر آینهٔ نقش پای تست
مپسند خالی از قدمت این رکاب را
۴عالم تصرف ید بیضا گرفته است
اعجاز دیگر است ز رویت نقاب را
۵امروز در قلمرو نظاره نور نیست
از بس خطت به سایه نشاند آفتاب را
۶فیض بهار لغزش مستانه بردنیست
در شیشههای آبله میکن گلاب را
۷اجزای ما چو صبح نفسپرور است و بس
شیرازه کردهاند به باد این کتاب را
۸ما بیخودان به غفلت خود پی نبردهایم
چشم آشنا نشد که چه رنگ است خواب را
۹در طینت فسردهصفاها کدورت است
آیینه میکند همه زنگار آب را
۱۰جوش خزانم آینهدار بهار اوست
نظاره کن ز چاک کتان ماهتاب را
۱۱بیدل به گیرودار نفس آنقدر مناز
آیینه کن شکست کلاه حباب را
۱۲