آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
خلقی به جاه تکیه زد و ما زدیم پا
۱ فرقی نداشت عزت و خواری در این بساط
بیدار شد غنا، به طمع تا زدیم پا
۲ از اصل دور ماند جهانی به ذوق فرع
ما هم یک آبگینه به خارا زدیم پا
۳ عمریست طعمهخوار هجوم ندامتیم
یارب چرا چو موج به دریا زدیم پا
۴ زین مشت پر که رهزن آرام کس مباد
بر آشیان الفت عنقا زدیم پا
۵ قدر شکست دل نشناسی ستمکشیست
ما بیخبر به ریزهٔ مینا زدیم پا
۶طی شد به وهم عمر، چه دنیا چه آخرت
زین یک نفس تپش به کجاها زدیم پا
۷ مژگان بسته سیر دو عالم خیال داشت
از شوخی نگه به تماشا زدیم پا
۸ شرم سجود او عرقی چند ساز کرد
کز جبههسودنی به ثریا زدیم پا
۹ واماندگی چو موج گهر بیغنا نبود
بر عالمی ز آبلهٔ پا زدیم پا
۱۰ چون اشک شمع در قدم عجز داشتیم
لغزیدنی که بر همه اعضا زدیم پا
۱۱بیدل ز بس سراسر این دشت کلفت است
جز گرد برنخاست به هرجا زدیم پا
۱۲