جایی که نه فلک ز حیا سر فکنده است
چون گل چمن دماغی اقبال خنده است
۱دیدیم دستگاه غرور سبکسران
سرمایهٔ کلاه همه پشم کنده است
۲منصوبهٔ خرد همه را مات وهم کرد
زین عرصه خاکبازی طفلان برنده است
۳از خاک برنداشت فلک هر قدَر خمید
باریکه پیری از خم دوشم فکنده است
۴بر عیب خلق خرده نگیرند محرمان
ای بیخبر من و تو خدا نیست بنده است
۵ناموس احتیاج به همت نگاهدار
دست تهی جنون گریباندرنده است
۶تا تیشهات به پا نخورد ژاژخا مباش
دندان دمی که پیش فتد لبگزنده است
۷از یأس مدعا ره آرام رفته گیر
ایندشت، تختهٔ کف افسوس رنده است
۸ما را مآل کار طرب بیدماغ کرد
بوی گل چراغ در این بزم گنده است
۹بیدل مباش غرهٔ سامان اعتبار
هرچند رنگ بال ندارد پرنده است
۱۰