شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است
کوس اربابِ کَرم فریاد سایل بوده است
۱چشم غفلتپیشه را افسردگی امروز نیست
مشت خاک ما به هر جا بود کامل بوده است
۲در گرفتاری رسا شد نشئهٔ پرواز من
بالِ آزادی چو سروم پای در گل بوده است
۳موج تا در جنبش آید میرود از خود حباب
گرد بالافشانی رنگم همین دل بوده است
۴شد تپیدن جادهٔ سرمنزل آسایشم
آشیان عیش زیر بال بسمل بوده است
۵غافلم دارد ز دریا لاف بینش چون حباب
پردهٔ چشمی به چندین جلوه حایل بوده است
۶کرد آخر واصل بزم تو از خود رفتنم
سایه را در خانهٔ خورشید منزل بوده است
۷قالب افسردهٔ ما را در غبار وهم سوخت
غرقهٔ بحری که ما بودیم ساحل بوده است
۸دفتر امکان ز بیکاری ندارد صفحهای
پردهٔ چشم غلطبین فرد باطل بوده است
۹گر فنا خواهم غم قطع امیدم میکشد
مرگ هم چون زندگانی بی تو مشکل بوده است
۱۰چون نفس آیینهٔ دل هم ثبات ما نداد
حیفِ نقش ما که در هر صفحه زایل بوده است
۱۱بیخودی کرد از حضور لیلیِ دل غافلم
ورنه هر اشکی که رفت از دیده محمل بوده است
۱۲نیست نیرنگی که نقش اعتبار خاک نیست
نیستگردیدن به صد هستی مقابل بوده است
۱۳امتدادِ عمرْ بیدل سختی از طبعم ربود
گردشِ سال آسیای دانهٔ دل بوده است
۱۴