تو مستِ وهم و درین بزم بوی صهبا نیست
هنوز جز به دلِ سنگ جای مینا نیست
۱خیال عالم بیرنگ رنگها دارد
کدام نقش که تصویر بال عنقا نیست
۲بمیر و شهره شو ای دل کزین مزار هوس
چراغ مرده عیان است و زنده پیدا نیست
۳به چشمِ بسته خیال حضور حق پختن
اشارهایست که اینجا نگاه بینا نیست
۴دلت به عشوهٔ عقبا خوش است ازین غافل
که هرکجا تویی، آنجا به غیر دنیا نیست
۵به هرچه وارسی از خودگذشتنی دارد
بهوش باش که امروز رفت و فردا نیست
۶به نامیدی ما رحمی، ای دلیل فنا!
که آشیان هوسیم و درین چمن جا نیست
۷حریر کارگه وهم را چه تار و چه پود
قماش ما ز لطافت تمیزفرسا نیست
۸تو جلوه ساز کن و مدعای دل دریاب
زبان حیرت آیینه بیتقاضا نیست
۹غریق بحر ز فکر حباب مستغنیست
رسیدهایم به جایی که بیدل آنجا نیست
۱۰