نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی
چوب هر نخل که منبر نشود دار کنم
۱راه شب چون مهر عالمتاب زد
گریهٔ من بر رخ گل، آب زد
۳اشک من از چشم نرگس خواب شُست
سبزه از هنگامهام بیدار رُست
۴باغبان زور کلامم آزمود
مصرعی کارید و شمشیری درود
۵در چمن جز دانهٔ اشکم نکِشت
تار افغانم به پود باغ رِشت
۶ذرهام مهر منیر آنِ من است
صد سحر اندر گریبان من است
۷خاک من روشن تر از جام جم است
محرم از نازادهای عالم است
۸فکرم آن آهو سرِ فتراک بست
کو هنوز از نیستی بیرون نجست
۹سبزه ناروئیده زیب گلشنم
گل به شاخ اندر نهان در دامنم
۱۰محفل رامشگری برهم زدم
زخمه بر تار رگ عالم زدم
۱۱بس که عود فطرتم نادر نواست
همنشین از نغمهام نا آشناست
۱۲در جهان خورشید نوزائیدهام
رسم و آئین فلک نادیدهام
۱۳رَم ندیده انجم از تابم هنوز
هست ناآشفته سیمابم هنوز
۱۴بحر از رقص ضیایم بینصیب
کوه از رنگ حنایم بینصیب
۱۵خوگر من نیست چشم هست و بود
لرزه بر تن خیزم از بیم نمود
۱۶بامم از خاور رسید و شب شکست
شبنم نو بر گُل عالم نشست
۱۷انتظار صبحخیزان می کشم
ای خوشا زرتشتیان آتشم
۱۸نغمهام از زخمه بیپرواستم
من نوای شاعر فرداستم
۱۹عصر من دانندهٔ اسرار نیست
یوسف من بهر این بازار نیست
۲۰ناامید استم ز یاران قدیم
طور من سوزد که میآید کلیم
۲۱قلزم یاران چو شبنم بیخروش
شبنم من مثل یم طوفانبهدوش
۲۲نغمهٔ من از جهانِ دیگر است
این جرس را کاروان دیگر است
۲۳ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
۲۴رخت باز از نیستی بیرون کشید
چون گل از خاک مزار خود دمید
۲۵کاروان ها گرچه زین صحرا گذشت
مثل گام ناقه کمغوغا گذشت
۲۶عاشقم. فریاد، ایمان من است
شور حشر از پیشخیزان من است
۲۷نغمهام ز اندازهٔ تار است بیش
من نترسم از شکست عود خویش
۲۸قطره از سیلاب من بیگانه به
قلزم از آشوب او دیوانه به
۲۹در نمیگنجد به جو عمان من
بحرها باید پی طوفان من
۳۰غنچه کز بالیدگی گلشن نشد
در خور ابر بهار من نشد
۳۱برقها خوابیده در جان من است
کوه و صحرا باب جولان من است
۳۲پنجه کن با بحرم ار صحراستی
برق من در گیر اگر سیناستی
۳۳چشمهٔ حیوان براتم کردهاند
محرم راز حیاتم کردهاند
۳۴ذره از سوز نوایم زنده گشت
پر گشود و کرمک تابنده گشت
۳۵هیچکس، رازی که من گویم نگفت
همچو فکر من دُر معنی نسفت
۳۶سِرّ عیش جاودان خواهی بیا
هم زمین هم آسمان خواهی، بیا
۳۷پیر گردون با من این اسرار گفت
از ندیمان رازها نتوان نهفت
۳۸ساقیا برخیز و می در جام کن
محو از دل کاوش ایام کن
۳۹شعلهٔ آبی که اصلش زمزم است
گر گدا باشد پرستارش جم است
۴۰مِی کند اندیشه را هشیارتر
دیدهٔ بیدار را بیدارتر
۴۱اعتبارِ کوه بخشد کاه را
قوّت شیران دهد روباه را
۴۲خاک را اوج ثریا میدهد
قطره را پهنای دریا میدهد
۴۳خامشی را شورش محشر کند
پای کبک از خونِ باز احمر کند
۴۴خیز و در جامم شراب ناب ریز
بر شب اندیشهام مهتاب ریز
۴۵تا سوی منزل کشم آواره را
ذوق بیتابی دهم نظّاره را
۴۶گرمرو از جستجوی نو شوم
روشناس آرزوی نو شوم
۴۷چشم اهل ذوق را مردم شوم
چون صدا در گوش عالم گم شوم
۴۸قیمت جنس سخن بالا کنم
آب چشم خویش در کالا کنم
۴۹باز بر خوانم ز فیض پیر روم
دفتر سربسته اسرار علوم
۵۰جان او از شعلهها سرمایهدار
من فروغ یک نفس مثل شرار
۵۱شمع سوزان تاخت بر پروانهام
باده شبخون ریخت بر پیمانهام
۵۲پیر رومی خاک را اکسیر کرد
از غبارم جلوهها تعمیر کرد
۵۳ذره از خاک بیابان رخت بست
تا شعاع آفتاب آرد به دست
۵۴موجم و در بحر او منزل کنم
تا دُر تابندهای حاصل کنم
۵۵من که مستیها ز صهبایش کنم
زندگانی از نَفَسهایش کنم
۵۶شب دل من مایل فریاد بود
خامشی از «یا ربم» آباد بود
۵۷شکوهٔ شوب غم دوران بدم
از تهیپیمانگی نالان بدم
۵۸این قدر نظّارهام بیتاب شد
بال و پر بشکست و خر در خواب شد
۵۹روی خود بنمود پیر حقسرشت
کو به حرف پهلوی قرآن نوشت
۶۰گفت «ای دیوانهٔ ارباب عشق
جرعهای گیر از شراب ناب عشق
۶۱بر جگر هنگامهٔ محشر بزن
شیشه بر سر، دیده بر نشتر بزن
۶۲خنده را سرمایهٔ صد ناله ساز
اشک خونین را جگر پرکاله ساز
۶۳تا به کِی چون غنچه میباشی خموش
نکهت خود را چو گل ارزان فروش
۶۴در گره هنگامه داری چون سپند
محمل خود بر سر آتش ببند
۶۵چون جرس آخر ز هر جزوِ بدن
نالهٔ خاموش را بیرون فکن
۶۶آتش استی بزم عالم بر فروز
دیگران را هم ز سوز خود بسوز
۶۷فاش گو اسرار پیر مِی فروش
موج میشو کسوت مینا بپوش
۶۸سنگ شو آئینهٔ اندیشه را
بر سر بازار بشکن شیشه را
۶۹از نیستان همچو نی پیغام ده
قیس را از قوم «حی» پیغام ده
۷۰ناله را انداز نو ایجاد کن
بزم را از های و هو آباد کن
۷۱خیز و جانِ نو بده هر زنده را
از «قم» خود زندهتر کن زنده را
۷۲خیز و پا بر جادهٔ دیگر بنه
جوش سودای کهن از سر بنه
۷۳آشنای لذت گفتار شو
ای دِرای کاروان بیدار شو»
۷۴زین سخن آتش به پیراهن شدم
مثل نِی هنگامهٔ بستن شدم
۷۵چون نوا از تار خود برخاستم
جنتی از بهر گوش آراستم
۷۶بر گرفتم پرده از راز خودی
وا نمودم سِرّ اعجاز خودی
۷۷بود نقش هستیَم انگارهای
ناقبولی، ناکسی، ناکارهای
۷۸عشق سوهان زد مرا، آدم شدم
عالِم کیف و کم عالم شدم
۷۹حرکت اعصاب گردون دیدهام
در رگ مه گردش خون دیدهام
۸۰بهر انسان چشم من شبها گریست
تا دریدم پردهٔ اسرارِ زیست
۸۱از درون کارگاه ممکنات
بر کشیدم سِر تقویم حیات
۸۲من که این شب را چو مه آراستم
گرد پای ملت بیضاستم
۸۳ملتی در باغ و راغ آوازهاش
آتش دلها سرود تازهاش
۸۴ذره کِشت و آفتاب انبار کرد
خرمن از صد رومی و عطار کرد
۸۵آه گرمم، رخت بر گردون کشم
گرچه دودم از تبار آتشم
۸۶خامهام از همت فکر بلند
راز این نُه پرده در صحرا فکند
۸۷قطره تا همپایهٔ دریا شود
ذره از بالیدگی صحرا شود
۸۸شاعری زین مثنوی مقصود نیست
بت پرستی، بتگری مقصود نیست
۸۹هندیم از پارسی بیگانهام
ماه نو باشم تهی پیمانهام
۹۰حُسن اندازِ بیان از من مجو
خوانسار و اصفهان از من مجو
۹۱گرچه هندی در عذوبت شکّر است
طرز گفتار دری شیرینتر است
۹۲فکر من از جلوهاش مسحور گشت
خامهٔ من شاخ نخل طور گشت
۹۳پارسی از رفعت اندیشهام
در خورَد با فطرت اندیشهام
۹۴خرده بر مینا مگیر ای هوشمند
دل به ذوقِ خردهٔ مینا ببند
۹۵