منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق
این نشه بمن نیست اگر با دگری هست
۱ای ترا حق خاتم اقوام کرد
بر تو هر آغاز را انجام کرد
۳ای مثال انبیا پاکان تو
همگر دلها جگر چاکان تو
۴ای نظر بر حسن ترسازاده ئی
ای ز راه کعبه دور افتاده ئی
۵ای فلک مشت غبار کوی تو
«ای تماشا گاه عالم روی تو»
۶همچو موج ، آتش ته پا میروی
«تو کجا بهر تماشا میروی»
۷رمز سوز آموز از پروانه ئی
در شرر تعمیر کن کاشانه ئی
۸طرح عشق انداز اندر جان خویش
تازه کن با مصطفی پیمان خویش
۹خاطرم از صحبت ترسا گرفت
تا نقاب روی تو بالا گرفت
۱۰هم نوا از جلوه ی اغیار گفت
داستان گیسو و رخسار گفت
۱۱بر در ساقی جبین فرسود او
قصه ی مغ زادگان پیمود او
۱۲من شهید تیغ ابروی تو ام
خاکم و آسوده ی کوی تو ام
۱۳از ستایش گستری بالاترم
پیش هر دیوان فرو ناید سرم
۱۴از سخن آئینه سازم کرده اند
وز سکندر بی نیازم کرده اند
۱۵بار احسان بر نتابد گردنم
در گلستان غنچه گردد دامنم
۱۶سخت کوشم مثل خنجر در جهان
آب خود می گیرم از سنگ گران
۱۷گرچه بحرم موج من بیتاب نیست
بر کف من کاسه ی گرداب نیست
۱۸پرده ی رنگم شمیمی نیستم
صید هر موج نسیمی نیستم
۱۹در شرار آباد هستی اخگرم
خلعتی بخشد مرا خاکسترم
۲۰بر درت جانم نیاز آورده است
هدیه ی سوز و گداز آورده است
۲۱ز آسمان آبگون یم می چکد
بر دل گرمم دمادم می چکد
۲۲من ز جو باریکتر می سازمش
تا به صحن گلشنت اندازمش
۲۳زانکه تو محبوب یار ماستی
همچو دل اندر کنار ماستی
۲۴عشق تا طرح فغان در سینه ریخت
آتش او از دلم آئینه ریخت
۲۵مثل گل از هم شکافم سینه را
پیش تو آویزم این آئینه را
۲۶تا نگاهی افکنی بر روی خویش
می شوی زنجیری گیسوی خویش
۲۷باز خوانم قصه ی پارینه ات
تازه سازم داغهای سینه ات
۲۸از پی قوم ز خود نامحرمی
خواستم از حق حیات محکمی
۲۹در سکوت نیم شب نالان بدم
عالم اندر خواب و من گریان بدم
۳۰جانم از صبر و سکون محروم بود
ورد من یاحی و یاقیوم بود
۳۱آرزوئی داشتم خون کردمش
تا ز راه دیده بیرون کردمش
۳۲سوختن چون لاله پیهم تا کجا
از سحر دریوز شبنم تا کجا؟
۳۳اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع
با شب یلدا در آویزم چو شمع
۳۴جلوه را افزودم و خود کاستم
دیگران را محفلی آراستم
۳۵یک نفس فرصت ز سوز سینه نیست
هفته ام شرمنده ی آدینه نیست
۳۶جانم اندر پیکر فرسوده ئی
جلوه ی آهی است گرد آلوده ئی
۳۷چون مرا صبح ازل حق آفرید
ناله در ابریشم عودم تپید
۳۸ناله ئی افشا گر اسرار عشق
خونبهای حسرت گفتار عشق
۳۹فطرت آتش دهد خاشاک را
شوخی پروانه بخشد خاک را
۴۰عشق را داغی مثال لاله بس
در گریبانش گل یک ناله بس
۴۱من همین یک گل بدستارت زنم
محشری بر خواب سرشارت زنم
۴۲تا ز خاکت لاله زار آید پدید
از دمت باد بهار آید پدید
۴۳