زندگی از لذت غیب و حضور
بست نقش این جهان نزد و دور
۱آنچنان تار نفس از هم گسیخت
رنگ حیرت خانهٔ ایام ریخت
۲هر کجا از ذوق و شوق خود گری
نعرهٔ «من دیگرم ، تو دیگری»
۳ماه و اختر را خرام آموختند
صد چراغ اندر فضا افروختند
۴بر سپهر نیلگون زد آفتاب
خیمهٔ زر بفت با سیمین طناب
۵از افق صبح نخستین سر کشید
عالم نو زاده را در بر کشید
۶ملک آدم خاکدانی بود و بس
دشت او بی کاروانی بود و بس
۷نی به کوهی آب جوئی در ستیز
نی به صحرائی سحابی ریزریز
۸نی سرود طایران در شاخسار
نی رم آهو میان مرغزار
۹بی تجلی های جان بحر و برش
دود پیچان طیلسان پیکرش
۱۰سبزه باد فرودین نادیده ئی
اندر اعماق زمین خوابیده ئی
۱۱طعنه ئی زد چرخ نیلی بر زمین
روزگار کس ندیدم این چنین
۱۲چون تو در پهنای من کوری کجا
جز به قندیلم ترا نوری کجا
۱۳خاک اگر الوند شد جز خاک نیست
روشن و پاینده چون افلاک نیست
۱۴یا بزی با ساز و برگ دلبری
یا بمیر از ننگ و عار کمتری
۱۵شد زمین از طعنهٔ گردون خجل
نا امید و دل گران و مضمحل
۱۶پیش حق از درد بی نوری تپید
تا ندائی ز آنسوی گردون رسید
۱۷ای امینی از امانت بی خبر
غم مخور اندر ضمیر خود نگر
۱۸روز ها روشن ز غوغای حیات
نی از آن نوری که بینی در جهات
۱۹نور صبح از آفتاب داغ دار
نور جان پاک از غبار روزگار
۲۰نور جان بی جاده ها اندر سفر
از شعاع مهر و مه سیار تر
۲۱شسته ئی از لوح جان نقش امید
نور جان از خاک تو آید پدید
۲۲عقل آدم بر جهان شبخون زند
عشق او بر لامکان شبخون زند
۲۳راه دان اندیشهٔ او بی دلیل
چشم او بیدار تر از جبرئیل
۲۴خاک و در پرواز مانند ملک
یک رباط کهنه در راهش فلک
۲۵می خلد اندر وجود آسمان
مثل نوک سوزن اندر پرنیان
۲۶داغها شوید ز دامان وجود
بی نگاه او جهان کور و کبود
۲۷گرچه کم تسبیح و خونریز است او
روزگاران را چو مهمیز است او
۲۸چشم او روشن شود از کائنات
تا ببیند ذات را اندر صفات
۲۹«هر که عاشق شد جمال ذات را
اوست سید جمله موجودات را»
۳۰