از چه رو بر بسته ربط مردم است
رشته ی این داستان سر در گم است
۱در جماعت فرد را بینیم ما
از چمن او را چو گل چینیم ما
۲فطرتش وارفته ی یکتائی است
حفظ او از انجمن آرائی است
۳سوزدش در شاهراه زندگی
آتش آوردگاه زندگی
۴مردمان خوگر بیکدیگر شوند
سفته در یک رشته چون گوهر شوند
۵در نبرد زندگی یار همند
مثل همکاران گرفتار همند
۶محفل انجم ز جذب باهم است
هستی کوکب ز کوکب محکم است
۷خیمه گاه کاروان کوه و جبل
مرغزار و دامن صحرا و تل
۸سست و بیجان تار و پود کار او
نا گشوده غنچه ی پندار او
۹ساز برق آهنگ او ننواخته
نغمه اش در پرده نا پرداخته
۱۰گوشمال جستجو نا خورده ئی
زخمه های آرزو نا خورده ئی
۱۱نا بسامان محفل نوزاده اش
می توان با پنبه چیدن باده اش
۱۲نو دمیده سبزه ی خاکش هنوز
سرد خون اندر رگ تاکش هنوز
۱۳منزل دیو و پری اندیشه اش
از گمان خود رمیدن پیشه اش
۱۴تنگ میدان هستی خامش هنوز
فکر او زیر لب بامش هنوز
۱۵بیم جان سرمایه ی آب و گلش
هم ز باد تند می لرزد دلش
۱۶جان او از سخت کوشی رم زند
پنچه در دامان فطرت کم زند
۱۷هر چه از خود می دمد برداردش
هر چه از بالا فتد برداردش
۱۸تا خدا صاحبدلی پیدا کند
کو ز حرفی دفتری املا کند
۱۹ساز پردازی که از آوازه ئی
خاک را بخشد حیات تازه ئی
۲۰ذره ی بی مایه ضو گیرد ازو
هر متاعی ارج نو گیرد ازو
۲۱زنده از یک دم دو صد پیکر کند
محفلی رنگین ز یک ساغر کند
۲۲دیده ی او می کشد لب جان دمد
تا دوئی میرد یکی پیدا شود
۲۳رشته اش کو بر فلک دارد سری
پارهای زندگی را همگری
۲۴تازه انداز نظر پیدا کند
گلستان در دشت و در پیدا کند
۲۵از تف او ملتی مثل سپند
بر جهد شور افکن و هنگامه بند
۲۶یک شرر می افکند اندر دلش
شعله ی در گیر می گردد گلش
۲۷نقش پایش خاک را بینا کند
ذره را چشمک زن سینا کند
۲۸عقل عریان را دهد پیرایه ئی
بخشد این بی مایه را سرمایه ئی
۲۹دامن خود میزند بر اخگرش
هر چه غش باشد رباید از زرش
۳۰بندها از پا گشاید بنده را
از خداوندان رباید بنده را
۳۱گویدش تو بنده ی دیگر نه ئی
زین بتان بی زبان کمتر نه ئی
۳۲تا سوی یک مدعایش می کشد
حلقه ی آئین بپایش می کشد
۳۳نکته ی توحید باز آموزدش
رسم و آئین نیاز آموزدش
۳۴