در جهان کیف و کم گردید عقل
پی به منزل برد از توحید عقل
۱ورنه این بیچاره را منزل کجاست
کشتی ادراک را ساحل کجاست
۲اهل حق را رمز توحید ازبر است
در «اتی الرحمن عبدا»ٔ مضمر است
۳تا ز اسرار تو بنماید ترا
امتحانش از عمل باید ترا
۴دین ازو حکمت ازو آئین ازو
زور ازو قوت ازو تمکین ازو
۵عالمان را جلوه اش حیرت دهد
عاشقان را بر عمل قدرت دهد
۶پست اندر سایه اش گردد بلند
خاک چون اکسیر گردد ارجمند
۷قدرت او برگزیند بنده را
نوع دیگر آفریند بنده را
۸در ره حق تیز تر گردد تکش
گرم تر از برق خون اندر رگش
۹بیم و شک میرد عمل گیرد حیات
چشم می بیند ضمیر کائنات
۱۰چون مقام عبدهٔ محکم شود
کاسه ی دریوزه جام جم شود
۱۱ملت بیضا تن و جان لااله
ساز ما را پرده گردان لااله
۱۲لااله سرمایه ی اسرار ما
رشته اش شیرازه ی افکار ما
۱۳حرفش از لب چون بدل آید همی
زندگی را قوت افزاید همی
۱۴نقش او گر سنگ گیرد دل شود
دل گر از یادش نسوزد گل شود
۱۵چون دل از سوز غمش افروختیم
خرمن امکان ز آهی سوختیم
۱۶آب دلها در میان سینه ها
سوز او بگداخت این آئینه ها
۱۷شعله اش چون لاله در رگهای ما
نیست غیر از داغ او کالای ما
۱۸اسود از توحید احمر می شود
خویش فاروق و ابوذر می شود
۱۹دل مقام خویشی و بیگانگی است
شوق را مستی ز هم پیمانگی است
۲۰ملت از یک رنگی دلهاستی
روشن از یک جلوه این سیناستی
۲۱قوم را اندیشه ها باید یکی
در ضمیرش مدعا باید یکی
۲۲جذبه باید در سرشت او یکی
هم عیار خوب و زشت او یکی
۲۳گر نباشد سوز حق در ساز فکر
نیست ممکن این چنین انداز فکر
۲۴ما مسلمانیم و اولاد خلیل
از «ابیکم» گیر اگر خواهی دلیل
۲۵با وطن وابسته تقدیر امم
بر نسب بنیاد تعمیر امم
۲۶اصل ملت در وطن دیدن که چه
باد و آب و گل پرستیدن که چه
۲۷بر نسب نازان شدن نادانی است
حکم او اندر تن و تن فانی است
۲۸ملت ما را اساس دیگر است
این اساس اندر دل ما مضمر است
۲۹حاضریم و دل بغایب بسته ایم
پس ز بند این و آن وارسته ایم
۳۰رشته ی این قوم مثل انجم است
چون نگه هم از نگاه ما گم است
۳۱تیر خوش پیکان یک کیشیم ما
یک نما یک بین یک اندیشیم ما
۳۲مدعای ما مآل ما یکیست
طرز و انداز خیال ما یکیست
۳۳ما ز نعمتهای او اخوان شدیم
یک زبان و یکدل و یکجان شدیم
۳۴