مرگ را سامان ز قطع آرزوست
زندگانی محکم از لاتقنطوا ست
۱تا امید از آرزوی پیهم است
نا امیدی زندگانی را سم است
۲نا امیدی همچو گور افشاردت
گرچه الوندی ز پا می آردت
۳ناتوانی بنده ی احسان او
نامرادی بسته ی دامان او
۴زندگی را یأس خواب آور بود
این دلیل سستی عنصر بود
۵چشم جانرا سرمه اش اعمی کند
روز روشن را شب یلدا کند
۶از دمش میرد قوای زندگی
خشک گردد چشمه های زندگی
۷خفته با غم در ته یک چادر است
غم رگ جان را مثال نشتر است
۸ای که در زندان غم باشی اسیر
از نبی تعلیم لاتحزن بگیر
۹این سبق صدیق را صدیق کرد
سر خوش از پیمانه ی تحقیق کرد
۱۰از رضا مسلم مثال کوکب است
در ره هستی تبسم بر لب است
۱۱گر خدا داری ز غم آزاد شو
از خیال بیش و کم آزاد شو
۱۲قوت ایمان حیات افزایدت
ورد «لا خوف علیهم» بایدت
۱۳چون کلیمی سوی فرعونی رود
قلب او از لاتخف محکم شود
۱۴بیم غیر الله عمل را دشمن است
کاروان زندگی را رهزن است
۱۵عزم محکم ممکنات اندیش ازو
همت عالی تأمل کیش ازو
۱۶تخم او چون در گلت خود را نشاند
زندگی از خود نمائی باز ماند
۱۷فطرت او تنگ تاب و سازگار
با دل لرزان و دست رعشه دار
۱۸دزدد از پا طاقت رفتار را
می رباید از دماغ افکار را
۱۹دشمنت ترسان اگر بیند ترا
از خیابانت چو گل چیند ترا
۲۰ضرب تیغ او قوی تر می فتد
هم نگاهش مثل خنجر می فتد
۲۱بیم چون بند است اندر پای ما
ورنه صد سیل است در دریای ما
۲۲بر نمی آید اگر آهنگ تو
نرم از بیم است تار چنگ تو
۲۳گوشتابش ده که گردد نغمه خیز
بر فلک از ناله آرد رستخیز
۲۴بیم ، جاسوسی است از اقلیم مرگ
اندرونش تیره مثل میم مرگ
۲۵چشم او برهمزن کار حیات
گوش او بزگیر اخبار حیات
۲۶هر شر پنهان که اندر قلب تست
اصل او بیم است اگر بینی درست
۲۷لابه و مکاری و کین و دروغ
این همه از خوف می گیرد فروغ
۲۸پرده ی زور و ریا پیراهنش
فتنه را آغوش مادر دامنش
۲۹زانکه از همت نباشد استوار
می شود خوشنود با ناسازگار
۳۰هر که رمز مصطفی فهمیده است
شرک را در خوف مضمر دیده است
۳۱