حکمت ارباب دین کردم عیان
حکمت ارباب کین را هم بدان
۱حکمت ارباب کین مکر است و فن
مکر و فن تخریب جان ، تعمیر تن
۲حکمتی از بند دین آزاده ئی
از مقام شوق دور افتاده ئی
۳مکتب از تدبیر او گیرد نظام
تا بکام خواجه اندیشد غلام
۴شیخ ملت با حدیث دلنشین
بر مراد او کند تجدید دین
۵از دم او وحدت قومی دو نیم
کس حریفش نیست جز چوب کلیم
۶وای قومی کشتهٔ تدبیر غیر
کار او تخریب خود تعمیر غیر
۷می شود در علم و فن صاحب نظر
از وجود خود نگردد با خبر
۸نقش حق را از نگین خود سترد
در ضمیرش آرزوها زاد و مرد
۹بی نصیب آمد ز اولاد غیور
جان بتن چون مرده ئی در خاک گور
۱۰از حیا بیگانه پیران کهن
نوجوانان چون زنان مشغول تن
۱۱در دل شان آرزوها بی ثبات
مرده زایند از بطون امهات
۱۲دختران او بزلف خود اسیر
شوخ چشم و خود نما و خرده گیر
۱۳ساخته پرداخته دل باخته
ابروان مثل دو تیغ آخته
۱۴ساعد سیمین شان عیش نظر
سینهٔ ماهی بموج اندر نگر
۱۵ملتی خاکستر او بی شرر
صبح او از شام او تاریکتر
۱۶هر زمان اندر تلاش ساز و برگ
کار او فکر معاش و ترس مرگ
۱۷منعمان او بخیل و عیش دوست
غافل از مغزاند و اندر بند پوست
۱۸قوت فرمانروا معبود او
در زیان دین و ایمان سود او
۱۹از حد امروز خود بیرون نجست
روزگارش نقش یک فردا نبست
۲۰از نیاکان دفتری اندر بغل
الامان از گفته های بی عمل
۲۱دین او عهد وفا بستن بغیر
یعنی از خشت حرم تعمیر دیر
۲۲آه قومی دل ز حق پرداخته
مرد و مرگ خویش را نشناخته
۲۳