تا نبوت حکم حق جاری کند
پشت پا بر حکم سلطان میزند
۱در نگاهش قصر سلطان کهنه دیر
غیرت او بر نتابد حکم غیر
۲پخته سازد صحبتش هر خام را
تازه غوغائی دهد ایام را
۳درس او «الله بس باقی هوس»
تا نیفتد مرد حق در بند کس
۴از نم او آتش اندر شاخ تاک
در کف خاک از دم او جان پاک
۵معنی جبریل و قرآن است او
فطرة الله را نگهبان است او
۶حکمتش برتر ز عقل ذوفنون
از ضمیرش امتی آید برون
۷حکمرانی بی نیاز از تخت و تاج
بی کلاه و بی سپاه و بی خراج
۸از نگاهش فرودین خیزد ز دی
درد هر خم تلخ تر گردد ز می
۹اندر آه صبحگاه او حیات
تازه از صبح نمودش کائنات
۱۰بحر و بر از زور طوفانش خراب
در نگاه او پیام انقلاب
۱۱درس «لا خوف علیهم» می دهد
تا دلی در سینهٔ آدم نهد
۱۲عزم و تسلیم و رضا آموزدش
در جهان مثل چراغ افروزدش
۱۳من نمیدانم چه افسون می کند
روح را در تن دگرگون می کند
۱۴صحبت او هر خزف را در کند
حکمت او هر تهی را پر کند
۱۵بندهٔ درمانده را گوید که خیز
هر کهن معبود را کن ریز ریز»
۱۶مرد حق افسون این دیر کهن
از دو حرف «ربی الاعلی» شکن
۱۷فقر خواهی از تهی دستی منال
عافیت در حال و نی در جاه و مال
۱۸صدق و اخلاص و نیاز و سوز و درد
نی زر و سیم و قماش سرخ و زرد
۱۹بگذر از کاؤس و کی ای زنده مرد
طوف خود کن گرد ایوانی مگرد
۲۰از مقام خویش دور افتاده ئی
کرگسی کم کن که شاهین زاده ئی
۲۱مرغک اندر شاخسار بوستان
بر مراد خویش بندد آشیان
۲۲تو که داری فکرت گردون مسیر
خویش را از مرغکی کمتر مگیر
۲۳دیگر این نه آسمان تعمیر کن
بر مراد خود جهان تعمیر کن
۲۴چون فنا اندر رضای حق شود
بندهٔ مؤمن قضای حق شود
۲۵چار سوی با فضای نیلگون
از ضمیر پاک او آید برون
۲۶در رضای حق فنا شو چون سلف
گوهر خود را برون آر از صدف
۲۷در ظلام این جهان سنگ و خشت
چشم خود روشن کن از نور سرشت
۲۸تا نگیری از جلال حق نصیب
هم نیابی از جمال حق نصیب
۲۹ابتدای عشق و مستی قاهری است
انتهای عشق و مستی دلبری است
۳۰مرد مؤمن از کمالات وجود
او وجود و غیر او هر شی نمود
۳۱گر بگیرد سوز و تاب از لااله
جز بکام او نگردد مهر و مه
۳۲