پیکر هستی ز آثار خودی است
هر چه می بینی ز اسرار خودی است
۱خویشتن را چون خودی بیدار کرد
آشکارا عالم پندار کرد
۲صد جهان پوشیده اندر ذات او
غیر او پیداست از اثبات او
۳در جهان تخم خصومت کاشتهست
خویشتن را غیر خود پنداشتهست
۴سازد از خود پیکر اغیار را
تا فزاید لذت پیکار را
۵میکشد از قوت بازوی خویش
تا شود آگاه از نیروی خویش
۶خود فریبی های او عین حیات
همچو گل از خون وضو عین حیات
۷بهر یک گل خون صد گلشن کند
از پی یک نغمه صد شیون کند
۸یک فلک را صد هلال آورده است
بهر حرفی صد مقال آورده است
۹عذر این اسراف و این سنگین دلی
خلق و تکمیل جمال معنوی
۱۰حسن شیرین عذر درد کوهکن
نافهای عذر صد آهوی ختن
۱۱سوز پیهم قسمت پروانه ها
شمع عذر محنت پروانه ها
۱۲خامه ی او نقش صد امروز بست
تا بیارد صبح فردائی بدست
۱۳شعله های او صد ابراهیم سوخت
تا چراغ یک محمد بر فروخت
۱۴می شود از بهر اغراض عمل
عامل و معمول و اسباب و علل
۱۵خیزد ، انگیزد ، پرد ، تابد ، رمد
سوزد ، افروزد ، کشد ، میرد ، دمد
۱۶وسعت ایام جولانگاه او
آسمان موجی ز گرد راه او
۱۷گل به جیب فاق از گلکاریش
شب ز خوابش ، روز از بیداریش
۱۸شعله ی خود در شرر تقسیم کرد
جز پرستی عقل را تعلیم کرد
۱۹خود شکن گردید و اجزا آفرید
اندکی شفت و صحرا آفرید
۲۰باز از شفتگی بیزار شد
وز بهم پیوستگی کهسار شد
۲۱وانمودن خویش را خوی خودی است
خفته در هر ذره نیروی خودی است
۲۲قوت خاموش و بیتاب عمل
از عمل پابند اسباب عمل
۲۳چون حیات عالم از زور خودی است
پس بقدر استواری زندگی است
۲۴قطره چون حرف خودی ازبر کند
هستنی بی مایه را گوهر کند
۲۵باده از ضعف خودی بی پیکر است
پیکرش منت پذیر ساغر است
۲۶گرچه پیکر می پذیرد جام می
گردش از ما وام گیرد جام می
۲۷کوه چون از خود رود صحرا شود
شکوه سنج جوشش دریا شود
۲۸موج تا موج است در آغوش بحر
می کند خود را سوار دوش بحر
۲۹حلقه ای زد نور تا گردید چشم
از تلاش جلوه ها جنبید چشم
۳۰سبزه چون تاب دمید از خویش یافت
همت او سینه ی گلشن شکافت
۳۱شمع هم خود را بخود زنجیر کرد
خویش را از ذره ها تعمیر کرد
۳۲خود گدازی پیشه کرد از خود رمید
هم چو اشک خر ز چشم خود چکید
۳۳گر بفطرت پخته تر بودی نگین
از جراحت ها بیاسودی نگین
۳۴می شود سرمایه دار نام غیر
دوش او مجروح بار نام غیر
۳۵چون زمین بر هستی خود محکم است
ماه پابند طواف پیهم است
۳۶هستی مهر از زمین محکم تر است
پس زمین مسحور چشم خاور است
۳۷جنبش از مژگان برد شان چنار
مایه دار از سطوت او کوهسار
۳۸تار و پود کسوت او آتش است
اصل او یک دانهٔ گردن کش است
۳۹چون خودی آرد به هم نیروی زیست
میگشاید قلزمی از جوی زیست
۴۰