فرد را ربط جماعت رحمت است
جوهر او را کمال از ملت است
۱تاتوانی با جماعت یار باش
رونق هنگامه ی احرار باش
۲حرز جان کن گفته ی خیرالبشر
هست شیطان از جماعت دور تر
۳فرد و قوم آئینه ی یک دیگرند
سلک و گوهر کهکشان و اخترند
۴فرد می گیرد ز ملت احترام
ملت از افراد می یابد نظام
۵فرد تا اندر جماعت گم شود
قطره ی وسعت طلب قلزم شود
۶مایه دار سیرت دیرینه او
رفته و آینده را آئینه او
۷وصل استقبال و ماضی ذات او
چون ابد لا انتها اوقات او
۸در دلش ذوق نمو از ملت است
احتساب کار او از ملت است
۹پیکرش از قوم و هم جانش ز قوم
ظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم
۱۰در زبان قوم گویا می شود
بر ره اسلاف پویا می شود
۱۱پخته تر از گرمی صحبت شود
تا بمعنی فرد هم ملت شود
۱۲وحدت او مستقیم از کثرت است
کثرت اندر وحدت او وحدت است
۱۳لفظ چون از بیت خود بیرون نشست
گوهر مضمون بجیب خود شکست
۱۴برگ سبزی کز نهال خویش ریخت
از بهاران تار امیدش گسیخت
۱۵هر که آب از زمزم ملت نخورد
شعله های نغمه در عودش فسرد
۱۶فرد تنها از مقاصد غافل است
قوتش آشفتگی را مایل است
۱۷قوم با ضبط آشنا گرداندش
نرم رو مثل صبا گرداندش
۱۸پا به گل مانند شمشادش کند
دست و پا بندد که آزادش کند
۱۹چون اسیر حلقه ی آئین شود
آهوی رم خوی او مشکین شود
۲۰تو خودی از بیخودی نشناختی
خویش را اندر گمان انداختی
۲۱جوهر نوریست اندر خاک تو
یک شعاعش جلوه ی ادراک تو
۲۲عیشت از عیشش غم تو از غمش
زنده ئی از انقلاب هر دمش
۲۳واحد است و بر نمی تابد دوئی
من ز تاب او من استم تو توئی
۲۴خویش دار و خویش باز و خویش ساز
نازها می پرورد اندر نیاز
۲۵آتشی از سوز او گردد بلند
این شرر بر شعله اندازد کمند
۲۶فطرتش آزاد و هم زنجیری است
جزو او را قوت کل گیری است
۲۷خوگر پیکار پیهم دیدمش
هم خودی هم زندگی نامیدمش
۲۸چون ز خلوت خویش را بیرون دهد
پای در هنگامه ی جلوت نهد
۲۹نقش گیر اندر دلش «او» می شود
«من» ز هم می ریزد و «تو» می شود
۳۰جبر ، قطع اختیارش می کند
از محبت مایه دارش می کند
۳۱ناز تا ناز است کم خیزد نیاز
ناز ها سازد بهم خیزد نیاز
۳۲در جماعت خود شکن گردد خودی
تا ز گلبرگی چمن گردد خودی
۳۳«نکته ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نمی فهمی ز پیش ما گریز»
۳۴