ای امیر خاور ای مهر منیر
می کنی هر ذره را روشن ضمیر
۱از تو این سوز و سرور اندر وجود
از تو هر پوشیده را ذوق نمود
۲می رود روشنتر از دست کلیم
زورق زرین تو در جوی سیم
۳پرتو تو ماه را مهتاب داد
لعل را اندر دل سنگ آب داد
۴لاله را سوز درون از فیض تست
در رگ او موج خون از فیض تست
۵نرگسان صد پرده را بر می درد
تا نصیبی از شعاع تو برد
۶خوش بیا صبح مراد آورده ئی
هر شجر را نخل سینا کرده ئی
۷تو فروغ صبح و من پایان روز
در ضمیر من چراغی بر فروز
۸تیره خاکم را سراپا نور کن
در تجلی های خود مستور کن
۹تا بروز آرم شب افکار شرق
بر فروزم سینهٔ احرار شرق
۱۰از نوائی پخته سازم خام را
گردش دیگر دهم ایام را
۱۱فکر شرق آزاد گردد از فرنگ
از سرود من بگیرد آب و رنگ
۱۲زندگی از گرمی ذکر است و بس
حریت از عفت فکر است و بس
۱۳چون شود اندیشهٔ قومی خراب
ناسره گردد بدستش سیم ناب
۱۴میرد اندر سینه اش قلب سلیم
در نگاه او کج آید مستقیم
۱۵بر کران از حرب و ضرب کائنات
چشم او اندر سکون بیند حیات
۱۶موج از دریاش کم گردد بلند
گوهر او چون خزف نا ارجمند
۱۷پس نخستین بایدش تطهیر فکر
بعد از آن آسان شود تعمیر فکر
۱۸