پیر رومی مرشد روشن ضمیر
کاروان عشق و مستی را امیر
۱منزلش برتر ز ماه و آفتاب
خیمه را از کهکشان سازد طناب
۲نور قرآن در میان سینه اش
جام جم شرمنده از آئینه اش
۳از نی آن نی نواز پاکزاد
باز شوری در نهاد من فتاد
۴گفت «جانها محرم اسرار شد
خاور از خواب گران بیدار شد
۵جذبه های تازه او را داده اند
بندهای کهنه را بگشاده اند
۶جز تو ای دانای اسرار فرنگ
کس نکو ننشست در نار فرنگ
۷باش مانند خلیل الله مست
هر کهن بتخانه را باید شکست
۸امتان را زندگی جذب درون
کم نظر این جذب را گوید جنون
۹هیچ قومی زیر چرخ لاجورد
بی جنون ذوفنون کاری نکرد
۱۰مؤمن از عزم و توکل قاهر است
گر ندارد این دو جوهر کافر است
۱۱خیر را او باز میداند ز شر
از نگاهش عالمی زیر و زبر
۱۲کوهسار از ضربت او ریز ریز
در گریبانش هزاران رستخیز
۱۳تا می از میخانهٔ من خورده ئی
کهنگی را از تماشا برده ئی
۱۴در چمن زی مثل بو مستور و فاش
در میان رنگ پاک از رنگ باش
۱۵عصر تو از رمز جان آگاه نیست
دین او جز حب غیر الله نیست
۱۶فلسفی این رمز کم فهمیده است
فکر او بر آب و گل پیچیده است
۱۷دیده از قندیل دل روشن نکرد
پس ندید الا کبود و سرخ و زرد
۱۸ای خوش آن مردی که دل با کس نداد
بند غیر الله را از پا گشاد
۱۹سر شیری را نفهمد گاو و میش
جز به شیران کم بگو اسرار خویش
۲۰با حریف سفله نتوان خورد می
گرچه باشد پادشاه روم و ری
۲۱یوسف ما را اگر گرگی برد
به که مردی ناکسی او را خرد
۲۲اهل دنیا بی تخیل بی قیاس
بوریا بافان اطلس ناشناس
۲۳اعجمی مردی چه خوش شعری سرود
سوزد از تأثیر او جان در وجود
۲۴«نالهٔ عاشق بگوش مردم دنیا
بانگ مسلمانی و دیار فرنگ است»
۲۵معنی دین و سیاست باز گوی
اهل حق را زین دو حکمت باز گوی
۲۶«غم خور و نان غم افزایان مخور
زانکه عاقل غم خورد کودک شکر»
۲۷خرقه خود بار است بر دوش فقیر
چون صبا جز بوی گل سامان مگیر
۲۸قلزمی با دشت و در پیهم ستیز
شبنمی خود را به گلبرگی بریز
۲۹سر حق بر مرد حق پوشیده نیست
روح مؤمن هیچ میدانی که چیست؟
۳۰قطرهٔ شبنم که از ذوق نمود
عقدهٔ خود را بدست خود گشود
۳۱از خودی اندر ضمیر خود نشست
رخت خویش از خلوت افلاک بست
۳۲رخ سوی دریای بی پایان نکرد
خویشتن را در صدف پنهان نکرد
۳۳اندر آغوش سحر یکدم تپید
تا بکام غنچهٔ نورس چکید»
۳۴