ز درج دیده در آورده ام لَالی را
نثار مقبره ی درة المعالی را
۱گمان برم که برای چنین نثاری بود
که درج دیده بیندوخت این لَالی را
۲اگر نه دیده به من همرهی کند امروز
چه عذر آورم ای دوست دست خالی را
۳مثال روی تو در قلب ما به جاست هنوز
تهی نمودی اگر قالب مثالی را
۴چنان بریدی از ما که کس نشان ندهد
به هیچ طایری این گونه تیز بالی را
۵مرا ز مرگ تو قامت هلال وار خمید
بر آر سر بنگر قامت هلالی را
۶تویی که در رهِ تعلیم سهل بشمردی
مشقّتِ بدنی زحمتِ خیالی را
۷تویی که پیش تو آسان نمود و بی مقدار
عُلُوِ همت تو کارهای عالی را
۸عَلیَ التَّوالی در کار تربیت بودی
به جان خریدی رنج عَلیَ التَّوالی را
۹دو باب مدرسه ی دختران بنا کردی
بدون آن که کشی منت اهالی را
۱۰ترا به سایر زن ها قیاس نتوان کرد
به جای زر که خرد ماسه ی سفالی را ؟
۱۱چه شعله بود که ناگه نمود جلوه و سوخت
دل اَدانیِ این کشور و اعالی را
۱۲دقیقهای ز خیالت فَراغِ بالم نیست
مگر به خواب ببینم فَراغِ بالی را
۱۳