دیدم اندر گردش بازار عبداللّه را
این عجب نبود که در بازار بینم ماه را
۱مردمان آیند استهلال را بالای بام
من به زیر سقف دیدم روی عبداللّه را
۲یوسف ثانی به بازار آمد ای نفس عزیز
رو بخر او را و بر خوان «اَکرِمی مَثواه» را
۳هر که او را دید «ما هذا بَشَر» گوید همی
من در این گفته ستایش میکنم افواه را
۴ترسم این بازاریان از دیدن او بشکند
کاش تغییری دهد یک چند گردشگاه را
۵گم کند تاجر حساب ذرع و کاسب راه دخل
چون ببیند بر دُکان آن شمسۀ خرگاه را
۶ور بیفتد چشم زاهد بر رخش وقت نماز
لا اِله از گفته ساقط سازد اِلَا اللّه را
۷هر که او را دید راه خانۀ خود گم کند
بارها این قصه ثابت گشته این گمراه را
۸در زبانم لکنت آید چون کنم بر وی سلام
من که مفتون می کنم از صحبت خود شاه را
۹ای که گویی قصه از زلف پریشان دراز
رو ببین آن طرۀ فر خوردۀ کوتاه را
۱۰غبغبی دارد که دور از چشم بد بی اختیار
می کشد از سینۀ بیننده بیرون آه را
۱۱کوه نور است آن کفل در پشت آن دریای نور
راستی زیبد خزانۀ خسرو جم جاه را
۱۲هیچ کس آگه نخواهد شد ز کار عشق ما
مُغتَنَم دان صحبت این پیر کارآگاه را
۱۳گر تو عصمت خواه میباشی مَرَم از من که من
پاسبان عصمتم اطفال عصمت خواه را
۱۴من ز زلف مشکفام تو به بویی قانعم
سالها باشد که من بدرود گفتم باه را
۱۵