چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدید
راست باشد این مثل کز کار، کار آید پدید
۱جهد کردم تا نگویم رازِ دل بر هیچ کس
مِی کشان را رازِ دل بیاختیار آید پدید
۲گر مرا آسوده بینی در غمش نبوَد شگفت
هر غریقی را پس از کوشش قرار آید پدید
۳بوسه چون بر لعلِ جانان میزنی نشمرده زن
دیدهام من گفتگوها از شمار آید پدید
۴تا توانی سیر بنگر در رخِ صافِ بتان
پیش کاندر صفحۀ چشمت غبار آید پدید
۵دیدم آن بت را پیِ اُستادِ بد گوهر روان
یادم آمد مُهره در دنبالِ مار آید پدید
۶هر سؤالِ سخت را زنهار پاسخ نرم ده
سنگ و آهن چون به هم ساید شرار آید پدید
۷پیری از رخسارِ طبع آبدارم آب بُرد
کی ز طبعِ پیر، شعرِ آبدار آید پدید؟
۸در خزان هم گاه بگشاید دهان بلبل ولی
کی بود آن نغمه کز وی در بهار آید پدید؟
۹بعد از این وصلش چه جویم؟ چیست سود آن غرقه را؟
کِش به قعرِ بحر، گوهر در کنار آید پدید
۱۰نیست کس کاین مملکت را از خطر بخشد نجات
قرنها باید که تا یک مردِکار آید پدید
۱۱نان شهر از همّتِ دستورِ ما ممتاز شد
صدقِ این دعوی به هر شام و نهار آید پدید
۱۲از وزیران گر یکی چون او شود نَبوَد شگفت
از جراید هم یکی چون «نوبهار» آید پدید
۱۳