کس شیوه آن دلبر چالاک ندانست
خونخواری آن کافر بی باک ندانست
۱افتاد سرم در ره خونخواره سواری
کز سرکشیش لایق فتراک ندانست
۲چون سایه به خاک افکند آن سرو نه بر من
گر قدر مرا پست تر از خاک ندانست
۳زان کس که مرا دوخت گریبان چه گشاید
چون دوختن این جگر چاک ندانست
۴آن سرو که پاک است چو گل دامن حسنش
افسوس که قدر نظر پاک ندانست
۵هر درد و غمی کآمد ازین چرخ جفا کیش
منزل به جز این سینه غمناک ندانست
۶جامی گه خونریزی آن شوخ دعایی
جز سلمک الله و ابقاک ندانست
۷